امام حسین (ع) و اصالتِ یک زندگی

نویسنده : عبدلله آفرینش

شریعتی و انقلابی خواندنِ امام حسین، عبدالکریم سروش وگرفتار آمدنِ حسین بن علی در دامِ روزگار، مصطفی ملکیان و امام حسین به مثابه یک قدیس و قهرمان اخلاق، علیِ امیری و امتناعِ سکوت یا پروژه نا تمامِ اصلاحات، اسدِ بودا و جنگ برادارن ناراضی و متکلَمان و فقیهانِ شیعی و مسلمان و تکلیفِ امامت برایِ اصلاحِ یک جامعه یی دینی از تفسیرهای موجودِ عاشورا و سرگذشتِ حسین بن علی تا اکنون است. قرائتِ شریعتی بسیار ایدئولوژیک و از سروش فوق العاده عوامانه و پوپولیستی است؛ از مصطفی ملکیان تعدیل یافته تر اما تفسیری است عارفانه؛ و از امیری، جبرانه،‌ عام و غیر تاریخی است؛ از بودا، کینه توزانه، ایدئولوژیک تر از شریعتی، خام، سست، سطحی و غیرِ محقًقانه و از متکلمین و فقیهانِ مسلمان بسیار انتزاعی و خشک و پراکنده است که هم بار وثمره ندارد و هم بسیار ملال آور و کسِل کننده است.

همه یی این تفسیرها استوار بر پیش فرض هایِ است که هر کدام میکوشد تا خود را بر این رخداد تاریخی به شکلی بیرحمانه تری تحمیل نماید. اما براستی، چه شُد که حسین بن علی دست به رادیکال ترین اقدامِ یک نهضت مرگ طلبانه زد؟ تفسیر من از این رخدادِ تاریخی، با پیش فرض گرفتن اصالتِ یک زندگی و مرگ به مثابه رستگار گشتن است که ساخته میشود و میکوشد تا به پرسشِ فوق،‌ یک پاسخِ قابل دفاع تری ارائه نماید. همچنان میکوشم تا تفسیرم را در کنار تفاسیر فوق بنشانم تا ببینیم که شواهدی موجودِ تاریخی به نفعِ کدام یکی بیشتر شهادت میدهد و هم کدام یکی از این تفاسیر میتواند واقعه یی سال شصت ویک هجری را به شکل منطقی تری تبیین نماید.

امام حسین (ع) نَمادِ یک شیوه یی زیستن

در سرآغازِ این مقاله، بهتر است این پرسش را طرح کنم که یک زندگیِ اصیل چیست؟ یا اصالتِ یک زندگی به چه چیزی وابسته است؟ و یا چه زمان، یک زندگی را میتوان اصیل خواند؟ اصالت، در کوتاه ترین و هم فنۤی ترین معنیِ خود یعنی خودیَت و خود بودن که مقابل و متضاد آن عاریت، یعنی غیریَت و نا خود بودن است معنی و تعریف میشود. یک زندگیِ اصیل یعنی بودنِ خود در زیستن/ خود بودن/ خود ماندن و خود را داشتن در طول فرایندِ یک زیستن معنا دار که برآمده از آگاهی و فهمِ مَنِ همان زیست کننده است. و یا به عبارت دیگر: زندگی را مطابق فهم، دریافت و معرفتِ خود، عیارساختن و یا زیستنْ، آن چنانکه خود، می یابم/ میفهمم/ می شناسم و میخواهم ونه آن چنانکه دیگران می یابند/ می فهمند/ می شناسند و یا از من می طلبند. امام حسین (ع) نَماد و مطابَق یک چنین زندگیِ بود.

اما یزید کِی بود؟

یک عاریَتِ مجسم و مجسمه یی یک عاریت، یک غیریَت مطلق، یک منِ از دست رفته، یک بی خود محض، و یک خویشتنِ از کَف رفته که به همه چیز مبدل گشته بود و رنگ و بوی و طعمِ چون پول، قدرت و سلطنت ذاتِ او را فتح نموده بود. یزید، یک جسمِ آمیخته با مجموعه یی از اینها بود. او (یزید) مجسمه یی از یک خودِ از کف رفته بود. وجود و اگزیستانسِ او را خواستِ قدرت، شهرت، ثروت و سلطنت ربوده بود. او مظهرِ همان کلامِ علی بن ابی طالب (ع)، پدر و آموزگارِ حسین بن علی گشته بود که میگفت: چه بد معامله یی است که کسی خود/ من/ حقیقتِ خویشتن را از کَف بدهد و در برابرِ آن، یک چیزی را بدست آورد؛ که این چیز، در نسبت با چیزی که برای حصولش از دست رفته است، چه اندازه بی مقدار، نا چیز و بی ارزش است. این سخنِ مولا علی (ع)، تهداب، اساس و جوهرِ اصالتِ یک زندگی است. اصلا، خودِ اصالت، همین ایده و التزامِ به آن در حوزه یی عمل و رفتار است. یعنی اینکه: وقتی آماده شدید که خویشتن را از کف بدهید، چیزی بنامِ داشتن و مالک بودن باطل و بیهوده است. چرا؟ برای اینکه دیگر اینجا، هیچ منِ مالک و دارنده یی وجود ندارد. آن را شما معامله کرده اید که از کَف واختیارتان رفته است. حسین بن علی، ترس داشت که مبادا روزگاری بیاید که به یزید مبدل گردد. او خوب دیده بود که امت و پیروان محمد (ص) وعلی (ع) چگونه وارد بازارِ خویشتن فروشی شده و چه عجولانه و کَف زنان به تجارتِ خود پرداخته است. شمر و شبث و قاضی شریح نمونه هایِ مجسمی بود که این فرایند در آنها طی شده بود. سلطنتِ یزید برای او یک تهدید بود. بارها این اخطار را به مردم آشکارا و علنی داده بود. یک سال قبل از مرگِ معاویه در مکه به یک سخنرانیِ تندی میپردازد و همه یی بزرگان و عالمان دینِ آن روزگار را به خاطر قصور و کوتاهی در امور وتکالیفِ دین، توبیخ و سرزنش میکند. او به خوبیِ تمام دریافته بود که لازمه یی قبولِ حاکمیتِ یک دیکتاتور، از کف دادن خود است و زیستن در عاریت مطلق، که بد ترین شیوه یی یک زندگی و هم رفتن به چاهِ عدم و نیستی است.

حاکمیتِ یزید

حاکمیتِ یزید، بزرگترین تهدیدِ زندگیِ حسین بن علی بود. بگزارید این جمله را کمی بازتر کنم تا غبار و ابرِ فهمِ عوامانه، که به روی آن سایه اش را افگنده است، پراکنده گردد. حسین بن علی، شخصِ یزید را برایِ خود هیچ گونه تهدیدی حساب نمیکرد. اما، حاکمیتِ او همچون توفانی بود ویرانگر،بیرحم و خطرناک، سهمگین و کُشنده؛ که با روی کار آمدنِ آنْ، اصلِ زندگی و اصالتِ آن هر دو به تاراج میرفت واین همان چیزی بود که امام حسین تهدیدی برای خود/ اصالتِ زندگیِ خود حساب میکرد. امام حسین، از سرگذشت پدرش علی بن ابی طالب و برادرش امام حسن مجتبی (ع) خیلی خوب آموخته بود و با منطقِ اموی به خوبی آشنا بود و خیلی خوب هم میدانست که یزید، آن دست پرورده یی غلامِ رُمی و میراث دارِ ابوسفیان و معاویه که هم از منطقِ رُمی مکیده است و هم از فرهنگِ کینه توزِ سفیانی چشیده است؛ تا با تکیه بر قدرت، کجا را نشانه خواهد گرفت و نخستین تیرش را به کجا خواهد افگند. روزها یکی پس از دیگری سپری شد تا مرگِ معاویه در رسید. زمینه سازی های معاویه برای به کرسی نشاندنِ یزید، بی ثمر نمانده بود و همین بود که یزید بسیار آشکارا و بدونِ هیچ گونه اعتراض و موانعی مردمی به کُرسی نشست و آن توفانِ سهمگینِ ویرانگر، بر زندگی امام حسین سایه اش را هر چه تیره تر افگند. واقعه یی که حسین بن علی سخت نگرانِ وقوعِ آن بود؛ در نهایت اما، او از زهدانِ امکان و احتمال، قدم به عرصه یی واقعیت گذاشت.

جمله یی از حسین بن علی نقل شده است که میگفت: به خدا قسم، یزید هیچ چیزی وهیچ کسی را جز من نمیخواهد و حتی اگر در تاریکترین و تنگترین سوراخهای روی زمین پنهان شوم باز مرا درخواهد یافت. و یا آن توصیه یی که شبِ عاشورا به یاوران خود میکرد به یاد آوریم که میگفت: ای برادران، دوستان و بستگانم! از تاریکیِ شب استفاده کنید و مرا ترک کنید. به خدا قسم این مردم منِ حسین بن علی را میخواهد و با احدی از شما کاری ندارد. جوهرِ سخنانِ فوق، اصالتِ زندگیِ حسین بن علی را نمایان میکند که از او مطالبه شده بود. حسین بن علی همچون منْ، نه گوشت و پوست و همان استخوان، بلکه همان اراده، همان روح و همان اخلاق و همان شخصیت بود که دشمن ترین چیز برای یزید محسوب میشد. برایِ اینکه اجدادِ یزید در روزگارِ خویش از یک همچون من و شخصیت، که همان محمد (ص) و علی (ع) در یک ماهیتِ دیگری بودند، هر کدام، صدمه های فراوانی خورده بود. حسین بن علی سخت در وحشت بود که به عاریت گرفته شود و یک زندگیِ اصیل از کفِ او برود و یزید با تکیه بر قدرت، تیرش را دقیقا به همان جا افگند که که حسین بن علی نگرانی اَش را داشت. آن تیر همان مطالبه یی بیعت از امام حسین (ع) بود.

بیعت چه بود؟

ظاهر امر این است که بیعت، مطالبه یی رأیِ امام حسین، برای تأیید منصبِ سیاسیِ یزید و مجاز شمردنِ حکومتِ او از جانبِ امام حسین بود. راستش این است که مسئله خیلی عمیق تر و بنیادی تر از این بود. حقیقت اما، این است که مسئله بیعت، همان خودِ امام حسین بود. مطالبه یی بیعت،‌ مطالبه یی خودِ امام حسین (ع) بود. یزید میخواست امام حسین را بی خود کند و خویشتنِ او را از او بستاند؛ کاری که قبلا با خود نموده بود. قضیه، صرف تأییدِ جایگاهِ سیاسیِ یزید نبود بلکه اصلِ زندگی که همان خودِ امام حسین بود، محور و کانونِ توجه یزید بود. بیعت نمودنِ با یزید برای امام حسین، یک یزید وارگی بود وعینِ او شدن که منفورترین و از محال ترین امر، برای امام حسین به شمار می آمد. همچنانکه قبلا یاد آوری نمودم، یزید یک ننگ مجسم بود ویک عاریتِ مبتذل که نه خودیت داشت و نه عزت و شرافت و انسانیت و او برای امام حسین مصداقِ کامل آیه یی بَل هُم اَضَل بود. امام حسین در دامنِ مردی چون علی بزرگ شده بود؛ آن کسیکه دنیای کسانی چون ابوسفیان و معاویه و یزید، برای او از عطسه یی بزی هم خوارتر بود. در مکتبِ این بزرگوار، دنیا، همواره طریقیت دارد و نه موضوعیت و دنیا را برای دنیا خواستنْ، یکی از کج راهه های است که به نا بودیِ خویشتن می انجامد؛ و ارزشِ یک چنین زندگیِ در نظر او، از استخوانی سگی در دست یک آدمی آلوده به جذام، هم فرو افتاده تر است. بیعتِ با یزید که همان یزید وارگیِ امام حسین (ع) بود، تهدیدِ یک زندگیِ عاریتیِ یزید وار زیستن بود و پوسیدگیِ لایه هایِ زیرین و عمیقِ یک زندگیِ اخلاقی، که اوجِ ذلت و ابتذالِ یک انسانِ آزاده و اصیل است. موضِع سخت و رادیکالِ امام حسین در برابرِ یزید، آشکار کننده یی این عاریَتِ پنهان و خفته در بطنِ این بیعت بود. اما در نهایت، این تهدید، فضایِ آن روزِ مدینه را برای امام حسین تیره وتار کرد. مدینه یی که امام حسین (ع) از آن شیرین ترین و هم تلخ ترین خاطره ها داشت. خاطره یی بودن با محمد (ص) و تجربه یی نوازش های محبت آمیزِ مادرانه یی همچون فاطمه (س)، اما سر انجام همین مدینه، از پذیرفتنِ او/ منِ او/ اصالتِ او و شخصیتِ او سرباز میزد. مدینه، دگر همچون حیوانِ چموشی گشته بود که به هر سمت وسویِ می تاخت و برای امام حسین (ع) تعیین طریق و جهت میکرد. حسین بن علی (ع)، از این پس باید فرمانبردارِ جو وفضای سیاسیِ مدینه میگشت؛‌ کاری که برای او یک محالِ منطقی مینمود. زیرا، او به خوبیِ تمام یابیده بود که مدینه، از این پس، شهرِ گمراهی است و فاصله افگنِ تبه کار میانِ من و جایگاهِ که من باید باشم. و هم او دریافته بود که از این پس، و در یک همچون روزگاری که حاکِمش یزید باشد، زندگی به زیستنش نمی ارزد و هیچ دلیلی برای ماندن وجود ندارد. یزید، در نظرِ او همچون یک عدمستانی گشته بود که هیچ چیزی را نمیتوان از بودنِ با او به چنگ آورد. همین بود که شبانه، اهل بیتِ خویش را جمع و آهنگِ هجرت و آوارگی نمود. آری، باید رفت وقتیکه دلیلی برای ماندن نیست و باید مُرد، آن زمان که زندگی ارزشِ زیستن ندارد و هم جدا باید شُد آنگاه که محبتی در بودن نیست. این، سرودِ هجرتِ حسین بن علی بود. سرودِ شوق و آزادگی ورستن اما فوق العاده اگزیستانسیال و کُشنده که از هر کلمه یی آن خون می بارد.

اما، عزت چه بود، ذلت چه بود؟

عزت،‌ همان اصالت بود و ذلت همان عاریت، که شرحِ این هردو در فوق رفت. عزت، خودیَت و زیستنِ خود بود که همه یی فضایل در اطرافِ او جمع و تشکیل میشود. خود را داشتن/ خود بودن/ خود زیستن/ و اصیل ماندن یعنی عزت و جلالِ خویشتن و شکوهِ انسانی، در رفیع ترین قله یی ممکنِ آن که خواسته یی نفسِ مطمئنه آدمی است و او همان مخاطبِ شیرین و معشوقانه یی خداوند است که فرمود: ای نفسِ مطمئنه،‌ خشنود و خدا پسند به سوی پروردگارت بازگرد، و درمیان بندگانِ من در آی، و در بهشتِ من داخل شو. اما ذلت، یعنی همان غیریَت، همان خودِ از کف رفته و همان عاریتِ مجسم که منشأِ هر گونه پستی و رذالت است. ذلت همان نار و آتش است و همان دوزخ و جهنمِ ویرانگر. اصلا،‌ بگزارید تا این گونه بیان کنم که: خودیَت، همان عزت است و هرعزتی بدونِ وجودِ خود نا ممکن و محال است. و غیریَت و از کَف رفتنِ خود، عینِ ذلت است. وذلت یعنی خود را نداشتن و چه ذلتی از این بالاتر که خود از کف واختیار برود.

مرگ، همچون رستگاری

قسمتِ پایانیِ این مقاله، به یکی از خصمانه ترین هیولایِ نابودگرِ خوابیده در تاریک خانه یی وجودِ هر آدمی اختصاص داده شده است. همان دیوِ ویرانگرِ زندگیِ آدمیان و فرو ریختاننده یی ستون های زندگیِ انسان ها، همان توفانِ بیرحم، که حاصل یک عمر تلاش و کوشش شبانه روزیِ انسان ها را به محض اینکه در میرسد، در یک آنی، میبلعد و یک زندگی، از بیخ و بُن با آن از هم فرو میپاشد. آن هیولا، همان مرگ است که هر روز تا زنده ایم، در دیگران شاهدش هستیم. براستی، همه به وضوح و روشنی می یابیم که بی تردید، روزی خواهیم مُرد. و می یا بیم که هیچ چیزی بدیهی تر و حتمی تر از مرگ در زندگیِ ما آدمیان نیست. سرنوشت و پایانِ محتومِ ما، مرگ است. تو گویی، همه یی ما را آفریده است تا اینکه بمیریم و شاید هم چنین باشد. سقراط، آن فیلسوفِ فرزانه یی یونانی، به فلسفه که میرسید میگفت: رسالتِ همه یی کوشش های فلسفیِ ما جز یکی بیش نیست و آن رسالت هم این است که ما را برای مردن آماده کند. مرگ، از آن جهت که حتمی ترین رخدادِ یک زندگی است، دردناک و وحشتناک است؛ بیم افگن است؛ ترس آور و خُرد کننده است و آگاهی به چنین رخداده هایِ برای یک زندگی، سرآغازِ زاییش یک تراژدی است. تراژدیِ که هرکسی از آن میگریزد و نسیمِ آن در هر جا که وَزیدن کند، لرزه بر اندامها می افگند. درطولِ تاریخِ بشری، بیشتر از دو رویکرد به مرگ وجود نداشته است. اولی، همان رویکردی گریز و یا فراموشی است؛ رویکردِ عام و توده ها؛ رویکردی که با تخدیر کردنِ خویشتن و گریز از مرگ، میکوشد تا یاد و خاطره یی مرگ و مردن را از ذهن و ضمیر خود برکَنَد و آن چنان عمیق غفلت کند تا آنکه مرگ او را در همین غفلت و تخدیر شدگی ببلعد. نمونه یی آشکارِ این رویکرد، بیگانه یی آلبرکامو است. موسو، که قهرمانِ داستان است، حتی نمیخواهد به جنازه یی مادرش یک نگاهی بیافگند و میکوشد تا با بی میلی هر چه بیشتر و بی رغبتیِ تمام تر از کنارِ جنازه یی مادرش بگزرد.

دومین رویکرد، رویکردی مقابله است. رویکردِ رویاروی شدن با این هیولایِ وحشتناک و تلاش برای رام کردنِ آن وکنارآمدنِ با او که در بطن و ذاتِ یک زندگی، افتیده و خوابیده است. رویکردی اگزیستانسیال و دلاورانه که میکوشد مرگ و مردن را به یک نحوی در خود حل کند. خود کُشی، یک نمونه یی درخشان، از نوعِ این رویکرد است که باور دارد تنها با قربانی نمودنِ خویشتن است که میتوان، این هیولایِ زندگی را سیر کرد. خونِ ما است که تنها از تشنگیِ این هیولا کمی میکاهد و اورا رامتر و آرامتر میکند. بُنیادِ این رویکرد، یک جهان بینیِ مادی است که بر شانه یی یک هستی شناسی مادی انگاریِ عالمِ وجود استوار گشته است و به راستی که راست ترین و واقعی ترین رویکردی است که پا به جهان گذاشته است. سیرِ منطقیِ آن مقدماتِ مادی انگارانه یی هستی، ضرورتا منتج به خودکُشی است. و خود کُشی، نتیجه یی محتوم آن هستی شناسی ماتریالیستی، از عالمِ وجود است که پوچ دیدنِ زیستن، نهایتِ معنایِ از زندگی است که میتوان با آن حاصل کرد. اما این رویکرد، وجهِ دیگری هم دارد که برآیندِ دید هستی شناسانه یی عام تر و ازلی تر از آن است. این جهان بینی میگوید: مرگ، پایانِ یک زندگی نیست و زندگی را هیچ پایانی متصور نیست و مرگ، یک تحول است که بر آدمی وارد میشود. از این منظر، هم انسان شناسیِ تازه یی کشف میشود و هم دنیا شناسیِ تازه تری فرارویِ آدمی گشوده میشود. محمد (ص)، بنیانِ این مکتب را در عربستان برافگند وحسین بن علی (ع)، محصولِ یک چنین باوری بود. او فرزندی یک اَبَرمردی بود که در طولِ تاریخ بشری،او و فقط او بود که مرگ را با یک چنین جهان بینیِ، رستگاری خواند. در آن صبحگاهِ نوزدهم رمضان،آن زمان که تیغِ یک بیرحم کینه توز، بر او فرود آمد، با یک فرقِ بشکافته و دامنِ پُر از خون از تَهِ دل فریاد بر آورد که به خداوند کعبه قسم که رستگار شدم. آن اَبَرمرد، به قولِ نیچه، علی بن ابی طالب (ع) پدر و آموزگارِ حسین بن علی (ع) بود. این یک فریادی بود که تاریخ وروزگار، پیش از این آن را، هیچ نشنیده بود. یک فریادِ بیگانه با عالم و آدم که یک دفعه بر سراسرِ عالم در هم پیچید. و در همان جا بود که بنیانِ یک مکتبِ مرگ به مثابه یی رستگار گشتن در عالم افگنده شد. میخواهم بگویم که رویکردی امام حسین به مرگ از نوع دوم بود و مرگ را همچون رستگاری دیدن، او را به شکل دیگری آفریده بود. و این جهان بینی، او را در اخذِ یک تصمیم رادیکال برای پیکار با یزید، بیش از هر چیزی تشویق مینمود. امام حسین اگر رویکردی از نوع اول را داشت بعید میدانم که این چنین بر می آشفت و با آن اصحابِ قلیل سینه سپر میکرد. و این رستگاری بعد از مردن بود که او را باز میداشت تا به یزید بیعت نکند و به کسانی چون او مبدل نشود که آنها، همچون خوکان و کرم ها، پرازیت وار، از جیب و وجودِ دیگران ارتزاق میکنند اما حرمتِ آن ها را نیز میشکنند.

درودِ خداوند بر حسین (ع) و یاورانِ او باد! همانها که اصیل زیستند و ناب و خالص ترین انسان هم مُردند. آنها پیروز شدند، چون هیچکدام، خویشتن را نباخت و یزید بازنده شُد زیرا، خود را از کف داد، که قربانیِ سنگین و جبران ناپذیری بود. یزید ننگ بود و عاریت،‌ آنچنان که اکنون لکه یی ننگ است. تا باد، چنین بادا.

از خداوند میطلبم که به ما توان و نیرو عطا کند تا همچون حسین بن علی، در تحتِ هر شرائیطی، اصالت یک زندگی را حفظ کنیم و خودیت و خودِ راستین را با مرگ هم که شده است نگه داریم و همچون یزید نباشیم و نگردیم، که خود را فروخت تا به چیزهایِ دست یابد که در نسبت با خودِ از کَف رفته یی او، چه بی ارزش و بی مقدار بود.

                        والحمد لله رب العالمین

نوشته ی : عبدلله محمدی


اشتراک گذاري با دوستان :

نظر توسط حساب فيسبوکي شما

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *