درس های از عاشوراشناسی (۷)

مخالفت امام با پیشگام شدن در آغاز جنگ

بخش هفتم :

نویسنده: دکتر سید محمد علی جاوید

      امام كه نمى خواست جنگ شود و تقاضا داشت كه آنان از امام دست بردار شوند و امام به جاى ديگر برود، ولى آنها اصرار داشتند كه امام يا بايد با يزيد بيعت كند و يا بجنگد و راه ديگر وجود نداشت، اما امام به هيچ وجه بيعت يزيد را نذيرفت و ناچار آماده ى جنگ گرديد.

     سپاه عمر بن سعد آماده نبرد می‌شد که امام حسین(ع) به یاران خود فرمان داد هیزم‌ها و نِی‌های پشت اردوگاه را آتش زدند. در این حین شمر بن ذی الجوشن به همراه گروهی از سواران خود به اطراف خیمه‌های امام حسین(ع) آمد و از پشت به خیمه‌ها نزدیک شد؛ اما چون چشمشان به خندق و آتش شعله‌ور آن افتاد شمر به امام حسین(ع) ناسزا گفت. مسلم بن عوسجه به شمر نزدیک بود و آمادگی خود را برای تیراندازی به شمر اعلام کرد؛ اما امام حسین(ع) مانع او شد و فرمود: “نمی‌خواهم آغازگر جنگ باشم”.

آغاز جنگ از سوی عمر سعد

      نبرد آن‌گاه آغاز شد که عمر سعد غلامش درید (ذوید) را صدا زد و گفت: “ای درید پرچم را پیش آور”. پس درید پرچم را جلوتر آورد. سپس عمر سعد تیری به چله کمان گذاشت و آن را پرتاب کرد و گفت: “نزد امیر گواهی دهید که من نخستین کسی بودم که تیر انداختم”. به دنبال آن، یارانش شروع به تیراندازی کردند. خلاصه اينكه اين جنگ نابرابر تا ظهر روز عاشورا طول كشيد و با شهادت حسين و يارانش، جنگ خاتمه يافت و بزرگترين حماسه ى تاريخ رقم خورد.

چون عبيدالله بن زياد، امام را در ميان دو راه قرار داد، يا بيعت با يزيد و يا جنگ و شمشير. در صورت جنگ، شهادت آن حضرت قطعى بود. زيرا ياران او اندك و لشكر دشمن بى شمار بود. امام به ياران خود فرمود:” روز عاشورا خطاب به نیروهای ابن سعد فرمود: «أَلا إِنَّ الدَّعِی بْنَ الدَّعِی قَدْ رَکَزَ بَیْنَ اثْنَتَیْنِ بَیْنَ السِّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ وَ هَیْهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ: آگاه باشید که فرومایه، فرزند فرومایه، مرا در بین دو راهی شمشیر و ذلّت قرار داده است و هیهات که ما زیر بار ذلّت برویم”. امام قبلاً در گفتگوی با حر بن يزيد رياحى و عمر سعد فرمود: به جهت اینکه مردم کوفه از من دعوت کرده اند آمده ام، حال اگر به این امر وفا دار نیستند بر می گردم.

يعنى: امام نمى خواست بجنگد و هم نمى خواست به يزيد بيعت كند. ايشان مى خواست از حوالى عراق دور شود و در جاى ديگر مركز مبارزان روشنگرى و امر به معروف و نهى از منكر را ادامه دهد. امام با ستم مبارزه مى كرد و خطابه و سخنان پر شور امام که در شب و روز عاشورا بیان شده است، حاکی از ادامه روحیه ستم ستیزیی امام دارد. از سوی دیگر امام بیعت با یزید را مساوی با از بین رفتن اسلام خواند. از او به عنوان انسان فاجر، فاسق و ظالم یاد کرد و حکومت وی را غیر مشروع دانست. روز عاشورا پیکی، نامه ى ابن سعد را به امام تقدیم نمود و عرض کرد: چرا به دیار ما آمده ای؟ امام فرمود: اهالی شهر شما به من نامه نوشتند و مرا دعوت کرده اند.

اگر از آمدن من ناخشنودند، باز خواهم گشت. سپس امام به فرستاده عمر بن سعد فرمود: از طرف من به امیرت بگو: خود به این دیار نیامده ام، بلکه مردم این دیار مرا دعوت کردند تا به نزدشان بیایم و با من بیعت کنند و مرا از دشمنانم بازدارند و یاریم نمایند، پس اگر ناخشنودند، از راهی که آمده ام باز می گردم. وقتی فرستاده عمر بن سعد بازگشت و او را از جریان امر با خبر ساخت، ابن سعد گفت: امیدوارم که خداوند مرا از جنگ با حسین برهاند. آن گاه خواسته امام را به اطّلاع “ابن زیاد” رساند، ولی او در پاسخ نوشت: از حسین بن علی بخواه او و تمام یارانش با یزید بیعت کنند.

اگر چنین کرد، ما نظر خود را خواهیم نوشت. چون نامه ابن زیاد به دست ابن سعد رسید، گفت: تصوّر من این است که عبیداللَّه بن زیاد، خواهان عافیت و صلح نیست. عمر بن سعد، متن نامه عبیداللَّه بن زیاد را نزد امام فرستاد. امام فرمود: هرگز به نامه ابن زیاد پاسخ نخواهم داد. آیا بالاتر از مرگ سرانجامی خواهد بود؟! خوشا چنین مرگی. امام قاصدی نزد عمر بن سعد روانه ساخت که می خواهم شب هنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتی داشته باشیم. چون شب فرا رسید، ابن سعد با بیست نفر از یارانش و امام نیز با بیست تن از یاران خود در محلّ موعود حضور یافتند.

امام به یاران خود دستور داد تا دور شوند. تنها عبّاس برادرش و علی اکبر فرزندش را نزد خود نگاه داشت. همین طور ابن سعد نیز به جز فرزندش حفص و غلامش، به بقیه دستور داد، دور شوند. ابتدا امام آغاز سخن کرد و فرمود: وای بر تو، ای پسر سعد، آیا از خدایی که بازگشت تو به سوی اوست، هراس نداری؟ آیا با من می جنگی در حالی که می دانی من پسر چه کسی هستم؟ این گروه را رها کن و با ما باش که این موجب نزدیکی تو به خداست. ابن سعد گفت: اگر از این گروه جدا شوم، می ترسم خانه ام را ویران کنند.

امام فرمود: آن را برای تو می سازم. ابن سعد گفت: من از جان خانواده ام بیمناکم. می ترسم ابن زیاد بر آنان خشم گیرد و همه را از دم شمشیر بگذراند. امام هنگامی که مشاهده کرد ابن سعد از تصمیم خود باز نمی گردد، سکوت کرد و پاسخی نداد و از وی رو برگرداند. در حالی که از جا بر می خاست، فرمود: تو را چه می شود! خداوند به زودی در بسترت جانت را بگیرد و تو را در روز رستاخیز نیامرزد. به خدا سوگند! من امیدوارم که از گندم عراق، جز مقدار ناچیزی، نخوری. امام حسين (ع) كه مى دانست سپاه كوفه به فرماندهى عمر بن سعد، با وى خواهد جنگيد و حضرت و يارانش به شهادت خواهند رسيد، تصميم گرفت تا ياران خود را غربال كند و تنها كسانى را نزد خود نگه دارد كه عاشقانه در راه امام دل به هدف بسته اند.

حضرت سید الشّهداء علیه السّلام روز تاسوعا نزدیک غروب آفتاب اصحاب خود را جمع نمودند و حضرت علی بن الحسین زین العابدین علیه السّلام می فرماید: من نزدیک رفتم تا ببینم به آنها چه می گوید؛ و من در آن وقت مریض بودم. پس شنیدم که پدرم به اصحاب خود چنین فرمود:أُثْنِی عَلَی اللَهِ أَحْسَنَ الثَّنَآءِ. وَأَحْمَدُهُ عَلَی السَّرَّآءِ والضَّرَّآءِ.اللَهُمَّ إنِّی أَحْمَدُک عَلَی أَنْ أَکرَمْتَنَا بِالنُّبُوَّه، وَعَلَّمْتَنَا الْقُرْءَانَ؛ وَفَقَّهْتَنَا فِی الدِّینِ. أَمَّا بَعْدُ، فَإنِّی لَا أَعْلَمُ أَصْحَابًا أَوْفَی وَلَا خَیرًا مِنْ أَصْحَابِی، وَلَاأَهْلَ بَیتٍ أَبَرَّ وَلَا أَوْصَلَ مِنْ أَهْلِ بَیتِی؛ فَجَزَاکمُ اللَهُ عَنِّی خَیرَ الْجَزَآءِ. أَلَا وَإنِّی قَدْ أَذِنْتُ لَکمْ، فَانْطَلِقُوا جَمِیعًا فِی حِلٍّ؛ لَیسَ عَلَیکمْ مِنِّی ذِمَامٌ. هَذَا اللَیلُ قَدْ غَشِیکمْ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلًا.[“إرشاد” مفید ص ٢٥٠]. “ثنا و ستایش خداوند را به جا می آورم به بهترین ستایش، و او را در دو حال مسرّت و خوشی و گرفتاری حمد می کنم. بار پروردگارا! من حقّاً حمد و سپاس تو را به جای می آورم که ما را به نبوّت بزرگوار و مکرّم داشتی! و قرآن را به ما تعلیم کردی! و در دین، ما را فقیه و دانا نمودی! امّا بعد، من حقّاً اصحابی باوفاتر و بهتر از اصحاب خودم، و نه اهل بیتی نیکوکارتر و با صِله و پیوندتر از اهل بیت خودم سراغ ندارم؛ پس خداوند شما را از طرف من به بهترین جزائی پاداش دهد! آگاه باشید که من در رفتن به شما اذن و اجازه دادم؛ پس همگی بروید که عقد بیعت را از شما بگسستم و نسبت به خود، بر شما عهده و ذِمامی ندارم. اینک شب در رسیده است و پوشش آن شما را در بر گرفته است؛ آن را چون شتر راهواری بگیرید و متفرّق شوید”!. برادران و فرزندان، و پسران برادر، و پسران عبدالله بن جعفر، و مسلم بن عَوسجه، و زهیر بن القَین، و جماعتی دیگر از اصحاب برخاستند و هر یک با زبانی اعتذار آمیز گفتند که: ما بعد از تو باقی نباشیم! و خداوند ما را پس از تو زنده نگذارد! ابداً ابداً چنین کاری نخواهیم کرد؛ بلکه آرزو داشتیم چندین جان داشتیم و همه را در راه تو فدا می کردیم!.

ادامه دارد . . .


اشتراک گذاري با دوستان :

نظر توسط حساب فيسبوکي شما

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *