شناخت مكتب ماترياليزم يا مادى گرا

نویسنده: داکتر سید محمد علی جاوید

      ماترياليزم يا مادى گرايى پديده ى جديدى نيست و ريشه در عمق تاريخ بشر دارد. از سه هزار سال بدينسو، دانشمندانى بوده اند كه به ماوراء الطبيعه قايل نبودند و جهان و جلوه هاى آن را تنها برخاسته از تحولات و تطورات ماده مى دانستند. مكتب ماركسيزم كه توسط کارل هاینریش مارکس (به آلمانی: Karl Heinrich Marx) (زادهٔ ۵ مى ۱۸۱۸ در شهر تری یر پروس – درگذشتهٔ ۱۴ مارس ۱۸۸۳ در لندن، انگلستان) پايه گذارى شد، در واقع فلسفه ى غير علمى براى ماترياليزم ارائه كرد و عده اى را به آن جلب نمود، او به همراه فردریش انگلس، مانیفست کمونیست، (۱۸۴۸) را که مشهورترین رساله ى تاریخ جنبش سوسیالیستی است منتشر کرده‌است.

فلاسفه طبیعت‌گرا

١- تالس يا طالس ملطى

      نخستین فیلسوفی که در شهر ملطیه شناخته شد، تالس (۶۲۴–۵۴۶ ق. م) نام داشت. تالس بیشتر عمر خود را در سفر بود. برتراند راسل درکتاب تاریخ فلسفه خود عنوان می‌کند:” فلسفه به عنوان چیزی متمایز از الهیات در قرن ششم قبل از میلاد آغاز شد. به رویت اسناد آغازگر فلسفه تالس بود. هنر تالس این بود که کلمهٔ “چه؟” را بجای کلمهٔ “که؟” گذاشت. يعنى سازنده و خالق ماوراى طبيعت را انكار نمود عناطر سازنده ى جهان را به مطالعه گرفت.

٢- ناکسیماندروس

       آناکسیماندروس (۶۱۰–۵۴۷ ق. م) فیلسوف دیگریست که در شهر ملطیه زندگی می‌کرده و اعتقاد داشته است که جهان ما تنها یکی از جهان‌های بی شمار است و این جهان‌های بی شمار از ماده‌ای جاویدان پدید آمده‌اند و به آن بازمی‌گردند. يعنى او ماده را جاويدان مى دانست و جايى براى خدا قائل نبود.

٢٤٧

٣- آناکسیمنس

       آناکسیمنس (۵۸۵–۵۲۸ ق. م) سومین فیلسوف مقیم شهر ملطیه(۵۷۰–۵۲۶ ق. م) می‌باشد. آناکسیمنس نیز عنصر اولیهٔ پیدایش جهان را همانند آناکسیماندروس امری یگانه و نامحدود می‌داند، ولی برخلاف او معتقد بود که آن یک امر مشخص و متعین است نه نامشخص و نامتعین؛ وی (هوا) را به عنوان عنصر اولیهٔ پیدایش جهان مطرح می‌نماید.

٤- هراکلیت يا هراكليوس

     هراکلیت (۵۴۰–۴۸۰ ق. م) از هم عصران پارمنیدس بود. او از اهالی اِفه سوس (شهر افه سوس دومین شهر بزرگ یونان بود نزدیک میلتوس (ملطیه) قرار داشت) در آسیای صغیر، ترکیه کنونی به شمار می‌آمد. هراکلیت یا هراکلیتوس یا هراکلیوس از معروفترین فیلسوفان پیش سقراطی است که فلسفه او را بسیاری از فلاسفه بزرگ غرب مورد توجه قرار داده‌اند. او از فلاسفه ى مادى گرا بود و ماركس، انگلس، و نيچه تحت تأثير او قرار گرفتند.

      معرفى فلاسفه ى فوق از يونان قديم، تنها براى نمونه بود و گرنه تعداد فلاسفه ى ماده گرا در هر عصر و زمانى بسيار بوده است. ماده‌باوری، یا ماتریالیسم (به انگلیسی: Materialism) یا ماده‌گرایی به دیدگاهی گفته می‌شود که بر این باور است که هر آنچه در هستی وجود دارد ماده یا انرژی است و همه ى چیزها از ماده تشکیل شده‌اند و همه ى پدیده‌ها (از جمله آگاهی) نتیجه ى برهم‌کنش‌های مادی است. به عبارت دیگر، ماده تنها چیز است و واقعیت عملاً همان کیفیت‌های در حالِ رخ دادنِ ماده و انرژی است. ماتریالیسم یک مکتب فلسفی می‌باشد که در مقابل مکتب ایده‌آلیسم مطرح شده‌است. شاخه‌های مهم آن ماده‌باوری مکانیکی و ماده‌باوری دیالکتیکی می‌باشند. ماتریالیسم مکانیک را فویرباخ بنیان‌گذاری کرد و ماده‌باوری دیالکتیک را مارکس.

      همانگونه اشاره شد، بی‌خدایی در غرب ریشه در فلسفه ى پیشاسقراطی در یونان باستان دارد، ولی تا اواخر عصر روشنگری به شکل متمایز خود درنیامده بود.

٢٤٨

         دیاگوراس در سده ۵ قبل از میلاد “نخستین بی‌خدا نامیده شده‌است، و سیسرون در کتاب در باب طبیعت خدایان از او یاد نموده‌است. اتم‌گرایانی چون دموکریت سعی در توضیح جهان به صورت کاملاً ماتریالیستی و بدون توسل به نیروهای ماوراءالطبیعه و معنوی کردند. کریتیاس، ادیان را ساخته بشر می‌دید و معتقد بود برای ترساندن مردم برای دنباله‌روی از دستور اخلاقی ساخته شده‌اند. پرودیکوس نیز اظهارات آشکارا بی‌خدایانه در آثار خود دارد. فیلودموس درباره پرودیکوس گزارش نموده که او معتقد بوده “خدایان باورهای عامه نه وجود دارند نه می‌فهمند، بلکه انسان بدوی، [از روی تحسین، خدا می‌داند] میوه‌های زمین و هر چیزی که باعث به وجود آمدنش شده‌است”. پروتاگوراس گاهی بی‌خدا تلقی شده، ولی بیشتر عقاید ندانم‌گرایانه داشته‌است. وی اظهار نموده “در مورد خدایان، من قادر به کشف آن نیستم که آیا وجود دارند یا ندارند، یا به چه شکل هستند، زیرا که موانع بسیاری برای دانستن وجود دارد، از جمله ابهام موضوع و کوتاهی عمر بشر”. در سده ى ٣ قبل از میلاد، فیلسوفان یونانی تئودوروس اهل سرینه و استراتو اهل لمپساکوس به وجود خدا اعتقاد نداشتند.

ماده‌ باوری و مادی‌گرایى

      برای هردوی این واژه‌ها در زبان انگلیسی یک معادل وجود دارد: (materialism)  با این وجود، بین دو واژه ى ماده‌باوری و مادی‌گرایی تفاوت معنایی فاحشی وجود دارد:ماده‌باوری: به تفکری گفته می‌شود که بر اساس آن هر آنچه در هستی وجود دارد ماده یا انرژی است و همه ى چیزها از ماده تشکیل شده‌اند و همه ى پدیده‌ها (از جمله آگاهی) نتیجه ى برهم‌کنش‌های مادی است. به عبارت دیگر، ماده تنها “چیز” است و “واقعیت” عملاً همان کیفیت‌های در حالِ رخ دادنِ ماده و انرژی است و چيزى ديگر ماوراى ماده وجود ندارد. بنا بر اين ماده باوران به وجود خدا، فرشتگان و روح مجرد باور ندارند.

٢٤٩

مادی‌گرا:به کسی گفته می‌شود که رسیدن به آسایش جسمانی را بالاترین ارزش می‌داند. چنین افرادی پیوسته به دنبال داشتن رفاه بیشتر و کالاهای بیشتر (خانه، ماشین، لوازم، …) هستند و چیزی بیشتر از اینها را نمی‌بینند و/یا نمی‌خواهند.

غالباً عامدانه یا غیرعامدانه این دو واژه با یکدیگر اشتباه گرفته می‌شوند. مثلاً گفته می‌شود “کسانی که جهان را چیزی جز ماده نمی‌دانند، پیوسته به دنبال مادیات‌اند”.

جهان مادی است

       اشیای بی‌نهایت زیاد و متنوعی انسان را احاطه کرده‌است که برخی از آن‌ها از کوچک‌ترین ذرات اتم گرفته تا عظیم‌ترین ستارگان کیهانی بی‌جان هستند و برخی دیگر از ساده‌ ترین موجودات تک‌سلولی گرفته تا بغرنج ‌ترین و رشدیافته‌ترین جانوران که انسان باشد جان دارند. این اشیاء بی‌نهایت متفاوت دارای خواص گوناگون هستند. بشر در طول تاریخ و در نتیجه ى آزمایش‌های پیاپی خود با پیشرفت دانش وگسترش فعالیت‌های پراتیک خویش کم‌کم دریافت که هر قدر هم اشیاء و خواص شان گوناگون باشد با این همه آن‌ها دارای مبانی مشترکی هستند. در دوره‌های باستان گروهی از فلاسفهٔ یونان باستان این مبنای مشترک یا اساس جهان و پایه واقعیت را این یا آن شیء مثلاً آب یا آتش می‌دانستند. نزد متفکران باستانی چین و هند نظیر همین عوامل دو، چهار یا پنجگانه بوده‌است و در ایران کهن نیز عقیده مربوط به وجود چهار آخشیج (یا عنصر ماه): آب، هوا، آتش، خاک و یا طبایع چهارگانه: گرمی، خشکی، سردی و تری با رخنه از منابع هندی و یونانی رایج بوده‌است

       زروانیان، “زروان بیکران” یا گیتی‌ماده را عنصر نخستین می‌دانستند که تمام موجودات از آن پا به عرصه ى وجود نهاده‌اند. دمکریت فیلسوف بزرگ یونان باستان می‌گفت اصل جهان از یک عنصر تجزیه ناپذیر است که از ترکیب آن، اشیاء مختلف پدید می‌آید و آن را “اتم” (اتم به معنای نفی، تم از واژه بریدن و قطع کردن) یا “بخش ناپذیر” (در اصطلاح فلسفی ما ـ جزءِ لایَتَجَزی) نامید.

٢٥٠

ماتریالیزم کارتزینی

      يكى از دانشمندان مى نويسد: با تکامل اندیشه بشری این کشف بزرگ به عمل آمد که آن پایه مشترک و اساسی عمومی را نباید با اشکال مختلف اشتباه کرد، بلکه این نتیجه فلسفی حاصل شد؛ که در درجه اول همه اشیاء جهان در این اصل شریکند که به خودی خود و مستقل از انسان، مستقل از تفکر و اندیشه و احساسات و تمایلات انسان، یعنی به طور عینی، وجود دارند. مثلاً علوم طبیعی ثابت کرده‌است که میلیون‌ها سال قبل از پیدایش هر گونه موجود زنده‌ای زمین و اجرام کیهانی وجود داشته‌اند و این خود نشان می‌دهد که طبیعت عینی است، مستقل از انسان و شعور اوست. به عبارت دیگر این عقل نیست که ماده را خلق کرده، بلکه در کره زمین تکامل چندین میلیارد ساله ى ماده است که منجر به پیدایش شعور و خرد انسانی شده‌است.

      پراتیک بشری، آزمایش و تجربه ى روزانه، فعالیت تولیدی و علوم طبیعی با تمام دستاوردهای خود به ما نشان می‌دهد که جهان به طور عینی وجود دارد. عینیت جهان یعنی وجود آن در خارج و مستقل از شعور و اراده و خرد به معنای آن است که جهان مادی است. این کلمه معنای فلسفی دیگری ندارد.

       در اينكه جهان مادى ملياردها سال قبل از پيدايش بشر وجود داشته، جاى هيج گونه شكى نيست اما سوال اين است كه سر منشأ و خالق جهان كيست و چيست ؟. در اينجاست كه ماده باوران، ماده را قديم ازلى و غير مخلوق دانسته تمام پديده هاى عالم تا انسان را جلوه هاى ماده مى دانند اما خدا باوران در مقابل آنها، خدا را مجرد از ماده دانسته او را غير مخلوق و خالق همه ى موجودات مى دانند كه در آينده در اين مورد بيشتر خواهيم پرداخت.

       ماده باوران به خصوص ماركسيست ها مى گويند:از نگاه تاریخی دانش ما متأثر از شرایط اقتصادی و اجتماعی ما است. در این زمینه تولید اجتماعی نقش بزرگی را بازی می‌کند. تولید اجتماعی تعیین‌کننده‌ترین عامل در شناخت بشر است. به این معنی که شناخت ما بر اساس رشد تولید اجتماعی ما رشد می‌کند. به این اساس رشد تولید اجتماعی را می‌توان به دو مرحله تقسیم کرد. یکی تولید اجتماعی

٢٥١

طبیعی و دوم تولید اجتماعی دستی یا صنعی. در تولید اجتماعی طبیعی قوای طبیعی نقش مهمی را بازی می‌کنند. تولید اجتماعی طبیعی در سه دوره تولید تاریخی بازتاب یافته‌است. در سه دوره تاریخی کمون اولیه، برده داری و فئودالیسم، شیوه تولید شیوه طبیعی بوده‌است. در تمام این دوره‌های تاریخی قوای طبیعی در رشد تولید و اساس تولید نقش مهمی را بازی نموده‌است. از این رو بشر در این سه دوره ى تاریخی به قوای طبیعی متکی بوده‌اند. این اتکا به قوای طبیعی در نحوه ى تفکر آنان نقش مهمی را بازی می‌نموده‌است. آنان به هر نحو خود را مدیون قوای طبیعی می‌دانسته‌اند. هر گونه تفکر آزاد و انسانی نا ممکن بوده‌است.

       در دوره ى تاریخی بورژوازی تولید صنعتی بوده‌است. در این دوره ى تاریخی دیگر بشر به قوای طبیعی متکی نیستند. از این رو می‌توانند مستقل از قوای طبیعی عمل و فکر کنند. این دوره را می‌توان دوران آزادی انسان از قوای طبیعی و دوره تفکر آزاد انسانی نامید. بشر با شکل گیری این دوره ى تاریخی بوده‌است که توانسته‌است آزادانه فکر کند. به همین خاطر آغاز این دوره با آغاز رنسانس انسانی مزین گردیده‌است. صرفاً با آغاز این دوره بود که انسان توانست جدایی شعور و طبیعت را وجدان نماید. همچنین انسان در طبیعت به مقام به سزای خودش دست یافت. ماتریالیسم دیالکتیک (ماترياليسم ديالكتيك را بعداً توضيح خواهيم داد) تنها می‌توانست تحت چنین شرایطی پا بگیرد. شرایطی که انسان از قوای طبیعی آزاد عمل می‌کند. قوای طبیعی را در خدمت خودش درمی‌آورد و صنعت اساس تولید قرار می‌گیرد.

       اینکه اشیاء را خارج از شعور خود می‌دانیم نتیجه بهبود شرایط تولید اجتماعی ما است. جغرافیای تولید صنعتی و جغرافیای تفکر آزاد مادی با هم همخوانی دارند. هر اندازه به جوامع صنعتی نزدیک می‌شویم یقین و ایقان مردم به ضعف ایده‌های مذهبی بیشتر می‌گردد.

٢٥٢

ماده به مثابه ى مقوله ى فلسفى

       ماده باوران مى گويند: همین خاصیت عمومی و مشترک تمام اشیای بی‌شمار و گونه‌گونه یعنی وجود عینی آن‌ها و مستقل بودنشان از تفکر و شعور انسان است که آن را با مفهوم فلسفی “ماده” بیان می‌کنیم.

       مفهوم یعنی چه؟ هر واژه‌ای که بیانگر عنصر مشترک و عام در یک گروه از اشیاء و پدیده‌ها باشد “مفهوم” نامیده می‌شود. این البته بیان ساده ى مطلب است و در فصل تئوری شناخت دقیق‌تر این مسئله را خواهیم آموخت. مفاهیم بسته به آن که تا چه حد و مرزی اشتراک و عمومیت را بیان کنند و تا چه اندازه گروهی بزرگ‌تر و یا کوچک‌تر از اشیاء و پدیده‌ها را دربرگیرند “گسترده‌تر” یا “تنگ‌تر” هستند. مثلاً “درخت” یک مفهوم است که بیان‌کننده ى عنصر عام و مشترک کلیه ى درختان گیتی صرف نظر از رنگ و بزرگی و نوع میوه و سایر مشخصات هر یک از آنها است. کلمه ى “گیاه” بیانگر یک مفهوم دیگر است که نه فقط درختان بلکه هر موجود زنده‌ای را که بنا به تعاریف علم گیاه‌شناسی و زیست‌شناسی خاصیت نباتی داشته باشد در بر می‌گیرد.

      واضح است که مفهوم “گیاه” گسترده‌تر از مفهوم “درخت” است. مفهومی که بتواند همه اشیاء و پدیده‌ها را از ذره ى شن تا قرص خورشید، از صخره ى کوه تا مغز انسانی، از موج دریا تا کهکشان را در بر می‌گیرد، مفهومی به حداکثر گسترده‌است. مفهومی که با کلمه ى ‘ماده” بیان می‌گردد چنین مفهومی است. وقتی یک مفهوم شاخص‌های اساسی و عام همه اشیاء را نشان دهد و همه ى پدیده‌های موجود را دربر گیرد، آن را از زمره ى مقولات فلسفی حساب می‌کنیم.

      لنین مفهوم ماده را به مثابه ى یک مقولهٔ فلسفی توضیح می‌دهد و روشن می‌کند که مقصود از آن تمامی واقعیت عینی است که انسان با آن، یعنی با این واقعیت، توسط حواس پنج‌گانه ى خویش آشنا می‌شود. واقعیت عینی، مستقل از حواس وجود دارد ولی توسط حواس منعکس می‌شود. پس، آن شاخص‌های اساسی و عام که در

٢٥٣

همه اشیاء و پدیده‌ها مشترک است و توسط مقولهٔ “ماده” بیان می‌گردد عبارت‌اند از آن که: همه ى آن‌ها مادی هستند، به طور عینی و مستقل از شعور ما وجود دارند.

همهٔ آن‌ها از طریق خواص مختلف خود (نظیر رنگ و بو، مزه و صدا و حرارت و ابعاد و غیره) روی ارگان‌های حس ما تأثیر می‌گذارند و متناسب با آن احساس ویژه‌ای را به وجود می‌آورند.

       پس اولاً تأکید می‌کنیم که مفهوم بیان‌کننده ى واقعیت عینی ماده یک مفهوم مربوط به علم فیزیک یا شیمی یا سایر علوم مشخص نیست، بلکه یک مقوله ى فلسفی است.

     ثانیاً تأکید می‌کنیم که مفهوم ماده به مثابه ى یک مقولهٔ فلسفی را نباید با خود ماده که عبارت از واقعیت عینی مستقل از احساس انسان و مستقل از هر گونه مفهوم و مقوله ى فلسفی است، اشتباه کرد مقوله ى فلسفی “ماده” بازتاب وجود عینی جهان، واقعیت عینی خارج از ما در شعور ماست.

جهان قدیم است

      در این تفکرِ ماده باوران جهان مادی، جاودانی و بی‌انتهاست. جهان مادی دارای اشکال مختلف است. در جهان همه اشیاء هر قدر هم کوچک باشند از “هیچ” زاییده نمی‌شوند و به “هیچ” مبدل نمی‌گردند. اصطلاح “از بین رفتن” شیء به معنای تبدیل آن شیء به شیئی دیگر است. پایان یکی آغاز دیگری، مرگ یکی، زندگی دیگری است و این روند تا بی‌نهایت ادامه دارد. آنچه هرگز از بین نمی‌رود ماده یعنی واقعیت عینی است. در این مورد است که بشر همواره از خود پرسیده چطور می‌شود که ماده همیشه وجود داشته است؟ چنین پرسشی شگفت‌آور نیست. زیرا که انسان در سراسر زندگی خود و نوع خود شاهد زایش، رویش و پرورش و سپس زوال و نابودی اشیاء و پدیده‌هاست، می‌بیند که هر چیزی را سرآغازی و سپس پایانی است. چرا ماده استثناء باشد؟ چرا کسی یا چیزی “در آغاز” آن را خلق نکرده باشد؟ به این پرسش‌ها تنها و تنها علم می‌تواند پاسخ دهد و پاسخ علم که در طول تاریخ مرتباً مستحکم‌تر و قاطع‌تر و مستدل‌تر شده آن است که ماده همیشه وجود داشته‌است و ازلی است،

٢٥٤

همیشه باقی خواهد بود و ابدی است. حادث نیست، قدیم است، فانی نیست، باقی است.

       آنها مى گويند: هرقدر ما با دستاوردهای علم بیشتر و همه‌جانبه‌تر آشنا باشیم بهتر می‌توانیم این حکم اساسی را ثابت کنیم. مثلاً قانون بقا و تبدیل جرم و انرژی (لاوُآزیه و لومونوسف) ثابت می‌کند که در طبیعت هیچ عنصری بدون آن که اثری از خود باقی بگذارد از بین نمی‌رود و هیچ عنصری از هیچ زاییده نمی‌شود. علم ثابت می‌کند که نمی‌شود چیزی از هیچ خلق کرد. آنچه را که نمی‌توان نابود کرد و از بین برد، نمی‌توان خلق کرد، نمی‌شود زمانی بوده باشد که در آن ماده نباشد و از هیچ عنصر و هیچ جا خلق گردد. نتیجه این که ماده همیشه بوده‌است. همیشه خواهد بود، هرگز زاییده و خلق نشده، قدیم است و جاودانی.

     در این جا به نقل از فردریک انگلس باید اضافه کنیم که مادی بودن جهان و ازلیت و ابدیت آن را با چند کلمه ى سحرآمیز نمی‌توان ثابت کرد بلکه تکامل طولانی و پرپیچ-و-خم فلسفه و علوم طبیعی طی قرون متمادی آن را مدلل می‌سازد. اما ماده باوران با يك سوال سخت رو به رو هستند كه نمى توانند به آن پاسخ دهند و آن اينكه همه مى بينيم ماده در حال تحول است و پديده مى باشد و هر پديده به علت نياز دارد. ماده يا انرژى كه خود پديده است، چه كسى آن را پيديد آورده است ؟. اگر بگوئيم ماده ى ديگر، باز همان سوال پيش مى آيد و تسلسل به وجود مى آيد كه محال است. اما خدا باوران اين پرسش به سادگى جواب مى دهند كه ماده ى متحول را خداى مجرد از ماده و قديم و ازلى خلق كرده است.

نظری به حکمت مسلمانان در زمینه ى مادی بودن و قدمت جهان

       چون هیچ تجربه و منطقی پیدایش یا آفرینش ماده را از عدم توجیه نمی‌کند بوده‌اند بسیاری از حکمای کهن ما و به ویژه متفکران آزاداندیش که به “قِدَم عالم” یعنی قدیمی بودن آن، نه حادث بودن آن باور داشته‌اند. مثلاً دهریون (آن طور که مولوی از زبان آنها بیان کرده) معتقد بوده‌اند که:

گفت این عالم قدیم و بی‌کی است            نیستش بانی و یا بانی وی است

٢٥٥

       ابوبکر محمد ابن زکریای رازی فیلسوف و طبیب عالیقدر و متفکر برجستهٔ قرن سوم و آغاز قرن چهارم هجری در همین معنی می‌گوید: «هیولی (یعنی ماده یا شیء) قدیم است و همیشه بوده‌است و روا نیست که چیزی پدید آید نه از چیزی. اندر عالم چیزی پدید ناید مگر از چیزی و ابداع محال است”. (در فلسفهٔ قدیم ما واژه ى “هیولی” – معرب واژه ى یونانی اوله – به معنای شیء یا ماده آمده‌است) زکریای رازی این متفکر داهی که یکی از برجسته‌ترین ماتریالیست‌های خاورمیانه‌است می‌گوید:”پدید آمدن طبایع از چیزی بوده‌است و آن چیز قدیم بوده‌است و آن هیولی بوده‌است پس هیولی قدیم است و همیشه بوده‌است”،

     غزالی از موضع ایده‌آلیستی برای رد نظریه ى فلاسفه‌ای چون زکریای رازی می‌نویسد: “استدلالات آنها منجر بدان می‌شود که وجود آفریدگار نفی گردد و به آن نتیجه برسیم که ماده در زمان ابدی است و خود خالق خویش است، یعنی به عقاید “دهریون به پیوندیم”. دهریون طرفدار ازلیت عالم (ابدی بودن ماده) و حرکت عالم اند و با این فکر که خدا جهان را خلق کرده مخالفند و می‌پرسند که چرا طی دورانی خداوند جهان را نیافرید؟ دهریون همچنین روح را مستقل و جدا از بدن نمی‌دانستند و معتقد بودند که “نفس مردم پس از آن که از جسد جدا شود ناچیز شود همچو نفس‌های نباتی و حیوانی و بی‌جسد او را (روح را) وجودی نیست”. دهریون در نبرد با قشریون و نظریات ایده‌آلیستی “دهر” یا “فلک” را صانع و عالم و آنچه در آن است می‌دانستند. به نوشتهٔ ناصر خسرو “اهل مذهب دهری” که مر عالم را قدیم می‌گویند همی‌گویند که صانع موالید از نبات و حیوان و مردم و نجوم افلاک است. البته در اینجا صحبت بر سر آن قدرت مرموزی نیست که در قرون وسطی به آسمان و سرنوشت و “فلک” نسبت می‌دادند. بحث بر سر یک برخورد مادی است که صانع هستی را نه یک بسیط غیرمادی و ماورای طبیعی بلکه چرخ تباهی‌ناپذیر و ابدی می‌داند. یعنی همان چیزی که به قول فردوسی:

نه گشت زمانه بفرسایدش                    نه این رنج و تیمار بگزایدش

نه از گردش آرام گیرد همی                نه چون ما تباهی پذیرد همی

٢٥٦

اندیشه ى شیخ اشراق سهروردی که از فلسفه و عرفان و مهرپرستی فیض می‌گرفت با تکیه بر این مبدأ که اصل جهان نور است، نمونه‌ای است از رگه‌های ناتورالیستی در جهان‌بینی‌های مذهبی ـ فلسفی که در تکامل اندیشه‌های ماتریالیستی نقش داشته‌اند و سهروردی به ازلیت عالم و عینیت وجود آن باور داشت.

       ماتریالیسم با تکیه بر علوم و تجربه ى اجتماعی به تقدم ماده بر شعور باور دارد و ماده را واقعیت موجود خارج از ذهن انسان و مستقل از شعور، بی‌نیاز از آفرینش و جاودانی می‌داند.

مقوله ماده روابط آن با درجه شناسایی‌های علمی بشر

      ماترياليست ها مى گويند: مقوله ى فلسفی ماده را نباید با نظریات و عقاید علوم طبیعی پیرامون ساختمان و حالت و خواص اشیای مشخص مادی اشتباه و خلط کرد. عقاید و نظریات علوم مشخص هم‌زمان با ترقی دانش و فن مرتباً غنی‌تر و عمیق‌تر می‌شود و تصور و تجسم ما از اشکال مختلف و خواص مشخص ماده مرتباً تغییر کرده، تکامل حاصل می‌کند، ولی این تکامل همواره بر غنا و ژرفای معنای فلسفی ماده می‌افزاید. برخی از فلاسفه ى ایده‌آلیست سعی داشته‌اند مفهوم فلسفی ماده را با مفاهیم طبیعی پیرامون ساختمان اشیای مادی مخلوط کنند و از طریق این سردرگمی هرگاه که کشفی چارچوب دانش پیشین را می‌شکند و مفاهیم علمی تازه‌ای را در زمینه‌های مشخص پدید می‌آید آن را “دلیلی” بر رد مفهوم فلسفی ماده و ماتریالیسم قلمداد کنند. مثلاً زمانی بود که دانش بشری کوچک‌ترین و آخرین جزء ماده را اتم می‌دانست (تا آخر قرن نوزدهم) و آن را غیرقابل‌تجزیه و تقسیم تصور می‌کرد. هنگامی که اتم تجزیه شد و معلوم شد که مرکب از الکترون‌ها و پروتون و نوترون و غیره‌است (که آن‌ها را اصطلاحاً “اجزای اولیه” نامیده‌اند) گروهی از ایده‌آلیست‌ها فریاد برآوردند “حالا که اتم تجزیه شده پس ماده نابود شد”. ولی ماده نابود نشد بلکه فقط این کشف علمی به عمل آمد که اتم از اجزای کوچک‌تر مادی ساخته شده‌است. علوم طبیعی دائماً در حال حرکتند و مفاهیم علمی مرتباً غنی‌تر و ژرف‌تر می‌شوند. تابلو و منظره‌ای که توسط علوم مشخص از جهان ترسیم می‌شود

٢٥٧

تغییر می‌یابد. در نتیجه ى پیدایش فیزیک کوانتوم، تدوین نظریات مربوط به ‘ضدماده” و در همه ى موارد نظیر عقاید و سیستم نظریات علمی و تئوری‌های مربوط به ساختمان اشیاء و خواص ماده تکامل یافته‌است. مطابق با آموزش نیوتن جرم هر شیء چه در سکون و چه در حرکت، معین و بدون تغییر بود. اما مرحله ى بعدی تکامل علم نشان داد که جرم الکترون تغییرپذیر و وابسته به سرعت حرکت آن است. این تحول کیفی در عمق شناسایی‌های ما انقلابی در طرز تفکر علمی ما نسبت به خواص ماده و حرکت و پیوند آنها به وجود آورد. تئوری اینشتین رابطه ى بین جرم و انرژی و سرعت را نشان داد و نسبیت آن‌ها را مدلل ساخت. مطابق فرمول معروف او انرژی برابر است با جرم ضرب در سرعت نور به توان دو و مجذورش را به دست آورد.

       در نتیجهٔ این کشف بزرگ دانسته‌های قبلی و قدیمی ما به نحوی انقلابی بسی ژرف‌تر شد. اما ایده‌آلیست‌ها در تمامی این موارد کوشیدند مقوله ى فلسفی “ماده” را برابر با مفهوم فیزیکی “اتم” یا “جرم” قرار دهند و تجزیه آن یا تغییر این را “دلیلی” بر بی‌اعتبار شدن و از هم پاشیدن ماتریالیسم و ناپدید شدن ماده قلمداد نمایند.

       در واقع آنچه از هم می‌پاشد مرزهای شناسایی‌های مشخص ماست که گسترده‌تر می‌شود و با آگاهی بر زمینه‌ها و جنبه‌های جدیدی از واقعیت جلوتر می‌رود آنچه بی‌اعتبار می‌شود آگاهی‌های قسمی و ناکافی قبلی ماست که مرتباً جای خود را به شناسایی‌های عمیق‌تر و وسیع‌تر می‌دهد، آنچه ناپدید می‌شود تصورات قبلی علوم مشخصه دربارهٔ ساختمان اشیای مادی است. خود ماده به مفهوم فلسفی آن جاودانه‌است. در حقیقت همه ى کشفیات علوم جدید و به ویژه فیزیک مدرن به درخشان‌ترین وجهی، اصول ماتریالیسم دیالکتیک را پیرامون ماهیت عینی ماده، وحدت و تنوع جهان، بی‌پایان بودن ماده، بی‌کرانی شناخت بشری اثبات می‌کند.

     البته نظريه ى قِدَم ماده و ازلى بودن آن با براهين قوى عقلى به اثبات رسيده و پيشرفت علوم بشرى در عرصه فيزيك، نمى تواند ماده را ازلى ثابت و خدا را منكر شود و بزرگترين فيزيك دان جهان “آلبرت انشتاين” خود خدا باور بوده است.

٢٥٨

فلاسفه طبیعت‌گرا

        معمولاً نخستین فلاسفه یونان را “طبیعت گرا می‌دانند، زیرا آنها بیش ازهمه به طبیعت و رویدادهای طبیعی توجه داشته‌اند. فلاسفه به چشم خود می‌دیدند که تغییراتی در طبیعت صورت می‌پذیرد. اما این تغییرات چگونه امکان‌پذیر بود؟ چگونه می‌شد تبدیل ماده‌ای را به ماده دیگر توجیه کرد؟ نخستین فیلسوفان یونانی همگی بر این اعتقاد بودند که باید ماده اولیه مشخصی موجب تمامی این تغییرات شده باشد. اینکه آنها چگونه به این نتیجه رسیده بودند، به سادگی قابل طرح نیست. ما فقط می‌دانیم که این اعتقاد بر پایه یک تصور قرار داشت.

      برای آنها این تصور مطرح بود که ماده‌ای اولیه باید وجود می‌داشته که بر اثر آن تغییرات طبیعی صورت پذیرد. امروزه مشخص است که نخستین فیلسوفان به دنبال تغییرات ظاهری بوده‌اند. آنها سعی داشتند تا به قوانین جاودانه طبیعت دست یابند. خواست آنها این بود که بدون توسل به داستان‌های اساطیری رویدادهای طبیعت را دریابند و آنچه را در طبیعت رخ می‌داد از طریق طبیعت توضیح دهند. این روش با آنچه رعد و برق و زمستان و بهار را نتیجه کار خدایان می‌دانست، کاملاً تفاوت داشت. أنها رعد و برق و وجود فصول سال در درون طبيعت جستجو مى كردند و نظرشان درست هم بود.

با این روش جدید، آنها فلسفه ى خود را از باورهای مذهبی آن ایام رها ساخت. بنابر این می‌توان گفت که فلاسفه طبیعت گرا نخستین گام را در راه تفکر علمی در طبيعت برداشتند و زمینه مساعدی را برای تحقیق در علوم طبیعی بوجود آردند. بخش عمده ى آثار فیلسوفان طبیعت گرا از میان رفته‌است. آنچه امروز از اندیشه‌های نخستین فیلسوفان یونان در اختیار است، به گزارش‌هایی محدود می‌شود که ارسطو در نوشته‌هایش آورده‌است. ارسطو حدود ۲۰۰ سال پس از نخستین فیلسوفان یونان می‌زیسته‌است. او در نوشته‌هایش فقط به نتایج اندیشه‌های این فیلسوفان اشاره‌هایی دارد.

٢٥٩

       اولین نسل فیلسوفان را از ملطیه می‌دانند. ملطیه که شهر کوچکی در ترکیه می‌باشد در قرون هفتم و ششم پیش از میلاد مهمترین شهر ایونی به حساب می‌آمد. بندرگاه‌های این شهر پذیرای کشتی‌هایی بود که پیوسته دررفت‌وآمد بودند و هرگونه محصولی را حمل می‌کردند. به این جهت، روح اهالی ملطیه مثل هر جای دیگری که کار تجارت در آن پر رونق باشد کمی از مذهب فاصله گرفته بود و می‌توانست با پشتکار بیشتری فعالیتهای علمی و عقلی را دنبال کند.

       از دیدگاه مکاتب فلسفی‌ای که حقیقت را منحصر در ماده نمی‌دانند ماده‌باوری ایدئولوژی حس‌گرایی در مقابل عقل‌گرایی است و با رئالیسم در تقابل قرار می‌گیرد؛ و از آنجا که پیش فرض آن منحصر بودن شناخت بر حس پنجگانه و انحصار هستی در ماده است اتفاقاً مکتبی ایده‌آلیسم به حساب می‌آید.

ماترياليزم تاريخى

         ماده‌گرایی تاریخی یا ماتریالیسم تاریخی یعنی درک و تحول و برخورد ماتریالیستی و دیالکتیکی با جامعه و تاریخ بشری؛ ماتریالیسم تاریخی بخش جدایی‌ناپذیر از فلسفه مارکس است. ماتریالیسم تاریخی علمی است که عام‌ترین و بنیادین‌ترین قوانین مربوط به فرگشت جامعه‌ی انسانی و راه‌های دگرگونی آن را بیان می‌کند؛ در حقیقت بیانِ دیالکتیکی ماتریالیسم در زندگی اجتماعی، و بعبارتی همان چگونگیِ فرگشتِ تاریخِ جامعه است.

        واقعیت اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی یا تاریخی دارای پیچیدگی نامحدودی است. برای به دست آوردن واقعیتی اینچنین متغیر و پیچیده، فقط می‌توان از ساده کردن آن توسط یک شِما (طرح کلی) استفاده کرد؛ و اگر این کار به طور کامل پاسخگو نبود، باید دینامیک محرک آن را فهمید. این همان کاریست که مارکس بوسیله ى تئوری ماتریالیسم تاریخی‌اش انجام داد: فهم‌پذیر ساختن توسعه‌ی تاریخی بشر بدون اینکه در دام ساده انگاری بیفتد. مِتُد (روش) مارکس آنچنان که وی آنها را تعریف می‌کند، وسیله‌ای برای فهم بهتر است. اصول جزمی ای نیست برای از برداشتن و به کار بستن بدون تطبیق دادن با وضعیت مشخص.

٢٦٠

ماتریالیسم تاریخی ابزاری اساسی برای فهم گذشته، حال وآینده‌ی بشر است، و این همه با هدف پیشبرد حرکتی مفید، و تحت تأثیر قرار دادن حال و آینده با عملی انقلابی ست.

       ماتریالیسم تاریخی (به انگلیسی: Historical Materialism) روشی برای تحلیل جامعه، اقتصاد، و تاریخ می‌باشد که بار اول توسط کارل مارکس مطرح شد. مارکس خودش از این اصطلاح استفاده نکرد و بجای آن از عنوان تصور ماتریالیسی از تاریخ (به انگلیسی: the materialist conception of history) استفاده می‌کرد. ماتریالیسم تاریخی به‌دنبال عواملی که باعث توسعه و تغییر در نحوه تأمین ضروریت‌های معاش در جوامع انسانی می‌شود، می‌گردد. در این نظریه ویژگی‌های جامعه مانند طبقات اجتماعی، ساختارهای سیاسی و ایدولوژی‌ها نتیجه فرعی فعالیت‌های اقتصادی جامعه قلمداد می‌شوند. کارل مارکس در پیشگفتار کتاب «در نقد اقتصاد سیاسی» چنین بیان می‌کند: تحقیقاتم در این زمینه مرا به این نتیجه رساند که نه مناسبات حقوقی و نه اشکال سیاسی هیچ‌یک را نمی‌توان به تنهائی، یا بر پایه خود و یا بر پایه به اصطلاح فرایند شکوفا شدن عام ذهن بشر، درک کرد. بلکه، برعکس، این مناسبات و اشکال ریشه در شرایط مادی حیات – که کل آنها را هگل، به پیروی از سرمشق متفکرین انگلیسی و فرانسوی قرن هیجدهم، مشمول و مدلول اصطلاح “جامعه مدنی” قرار می‌دهد – دارند؛ اما آناتومی این جامعه مدنی را باید در اقتصاد سیاسی جستجو کرد. مطالعه اقتصاد سیاسی را در پاریس شروع کردم. اما به دستور آقای گیزو [، وزیر کشور،] از آنجا تبعید شدم، به بروکسل نقل مکان کردم و مطالعات اقتصادیم را در این شهر ادامه دادم. نتیجه کلی که به آن رسیدم، و از آن پس به اصل راهنمای من در مطالعات بعدیم تبدیل شد، بطور خلاصه به شرح زیر است: انسان‌ها در روند تولید اجتماعی موجودیت خود ناگزیر با یکدیگر وارد مناسباتی می‌شوند. این مناسبات، مناسبات تولیدی آنهاست، که از خواست و اراده ایشان مستقل و متناظر با مرحله معینی از رشد نیروهای تولیدی آنهاست. مجموعه این مناسبات ساختار اقتصادی جامعه یعنی آن زیربنای واقعی را تشکیل می‌دهد که بر آن روبنائی حقوقی و سیاسی سر برمی‌کشد، و متناظر با آن اشکال

٢٦١

معینی از آگاهی اجتماعی شکل می‌گیرد. شیوه تولید حیات مادی انسان‌هاست که چند و چون پروسه کلی حیات اجتماعی، سیاسی و فکری آنها را تعیین می‌کند. آگاهی انسان‌ها نیست که چگونگی موجودیت‌شان را تعیین می‌کند، بلکه چگونگی موجودیت اجتماعی آنهاست که آگاهی‌شان را تعیین می‌کند. در مرحله‌ای از پروسه رشد جامعه، نیروهای تولید مادی آن با مناسبات تولیدی یا مِلکی (که صرفاً اصطلاحی حقوقی برای بیان همان مناسبات تولیدی است) موجودش، که تا آن زمان چارچوبی برای عملکرد این نیروها فراهم می‌آورده‌اند، دچار تناقض می‌شوند و این مناسبات از اشکالی برای رشد نیروهای تولیدی مبدل به قیودی بر دست و پای آنها می‌شوند. آنگاه دوران انقلاب اجتماعی فرامی‌رسد. تغییر شالوده اقتصادی جامعه دیر یا زود به تحول کل روبنای عظیم آن می‌انجامد.

       به عبارت ساده تر اينكه بر اساس درك ماركس از تحولات اجتماعى، وى مراحل زندگانى انسان ها را به پنج دوره تقسيم مى كند كه مطابق جبر زمان پيش آمده و خواهد آمد و از اختيار بشر خارج است و خواهى نخواهى اتفاق خواهد افتاد:

١- كمون اوليه:

      انسان ها در آغاز پيدايش خود، از نظر معيشت به طور مشترك زندگى مى كردند و با هم شكار مى كردند و با هم مى خوردند. در اين مرحله، مالكيت شخصى وجود نداشت و همه چيز متعلق به همه كس بود. چون با گذشت زمان، بعضى ها در اين نظام قوى تر و برخى ها ضعيف تر شدند، اقوياء بر ضد ضعفاء جهش و انقلاب كردند و آنها را به بردگى گرفتند و بر آنان مسلط شدند.

٢- نظام بردارى

      نظام بردارى قرن ها به طول انجاميد تا اينكه مطابق جبر زمان، ميان نيروهاى توليد كننده (بردگان) و روابط توليدى (اربابان) تضاد پديدار گرديد و بردگان نسبت به مالكان، جهش و انقلاب كردند و نظام برده دارى را بر انداختند و در زندگى انسان ها مناسبات جديدى روى كار آوردند.

٢٦٢

٣- نظام فئوداليته يا فيوداليزم:

     با آزاد شدن بردگان، كار توليد معيشت بر روى زمين آغاز گرديد و زراعت رونق يافت. در اين نظام نيز تضاد درونى رشد يافت و ميان زمين داران و دهقانان كه روى زمين ارباب كار مى كردند، انقلاب پديدار شد و به نفع دهقانان خاتمه يافت.

٤- نظام سرمايه دارى يا كاپيتاليزم:

      زمانى كارخانه هاى توليدى به وجود آمد، كارخانه داران، كارگران را با مزد ناچيز به كار گماشتند و نتيجه ى كار آنها به جيب سرمايه داران مى رفت و آنچه به عنوان مزد به كارگران مى رسد بسيار كم است و در واقع، سرمايه داران،  كارگران را به استثمار مى كشانند و اين مسئله، تضاد شديدى بين سرمايه دار و كارگر ايجاد مى كند كه به انقلاب كارگران منجر شده و نظام سرمايه دارى از ميان مى رود و حكومت پرولتارياى كار گرى به وجود مى آيد.

٥- نظام كمونيستى:

      نظام كمونيستى زائيده ى انقلاب كار گران است و آن در جايى به وجود مى آيد كه نظام سرمايه دارى به اوج خود رسيده باشد. در نظام كمونيستى، هيچ كس مالك هيچ چيز نيست و در عين حال، همه كس مالك همه چيز است. يعنى: آنچه از ضروريات معيشت، وجود دارد در واقع مال همه است و دولت كمونيستى تنظيم مى كند كه هر كس به قدر توان خود كار كند و به قدر احتياج خود بهره ببرد. از نظر كارل ماركس، اين نظام هاى پنجگانه از جبر تاريخ است و چه كسى بخواهد يا نخواهد به وجود خواهند آمد و هيچ قدرتى نمى تواند جلو حركت تاريخ را بگيرد و نخستين انقلاب هاى كارگرى بايد در كشورهاى به شدت سرمايه دارى روى بدهد.

  ايراد ها بر اين نظريه:

      ١،- نظريه ى ماركس در مورد پنج دوره زندگى بشر هيچ دليل و مدرك عقلانى ندارد و بلكه از ساخته هاى مغز شخص وى مى باشد. تضاد ميان نيروى توليدى و روابط توليدى و منجر شدن آن به جهش و انقلاب نيروهاى توليدى، هيچ سابقه ى

٢٦٣

تاريخى ندارد و تغيير نظام ها و تمدن ها، در تاريخ، عواملى ديگرى داشته كه مسايل اقتصادى در آن رول كمترى داشته است.

       ٢- مطابق نظريه ى كارل ماركس، بايد انقلاب هاى پرولتاريايى (كارگرى) در كشور هاى به شدت پيشرفته ى سرمايه دارى كه تضاد ميان سرمايه داران و كارگران به اوج برسد، مثل آمريكا، انگلستان، فرانسه، آلمان و غيره روى مى داد، اما در عمل چنين واقع نشد و انقلابى را كه نام آن را انقلاب كمونيستى گذاشتند در اكتوبر سال ۱۹۱۷ روسیه به وقوع پيوست و جنبشی اعتراضی ضد امپراتوری روسیه بود که در سال ۱۹۱۷ رخ داد و به سرنگونی حکومت تزارها و برپایی اتحاد جماهیر شوروی انجامید. مبانی انقلاب بر پایه صلح – نان – زمین استوار بود. يعنى: مردمان روس، هنوز به نان و زمين احتياج داشتند و روسيه مانند كشورهاى غربى به اوج سرمايه دارى نرسيده بود و اين بطلان نظريه ى ماركس را به اثبات مى رساند. به عبارت ديگر، يا انقلاب اكتوبر ١٩١٧ انقلاب كمونيستى نبود و اگر نبود، چرا نام آن را انقلاب كمونيستى گذاشتند و لينين را رهبر انقلابيون ماركيسيت لقب دادند و اگر انقلاب كمونيستى بود، چگونه در كشورى رخ داد كه هنوز بيشتر در يك نظام فئوداليزم به سر مى برد و مردمانش به نان و زمين محتاج بودند و با سرمايه دارى فرسنگ ها فاصله داشتند. اگر نظريه ى ماركس درست مى بود، بايد تا كنون، انقلاب هاى كارگرى در كشورهاى سرمايه دارى چون آمريكا، انگلستان، آلمان، فرانسه و غيره روى مى داد.

٣- از نظر كارل ماركس، در نظام كمونيستى كسى صاحب مالكيت شخصى نيست و اين مسئله با فطرت انسان مخالفت دارد. انسان كه از مادر زاده مى شود، احساس مالكيت شخصى از هر احساس ديگر او قوى تر است. حتى اگر چوشك (پستانك) را بخواهى از دست كودك سه چهار ماهه بگيرى، مقاومت مى كند و نمى دهد و با فطرت خود اعلام مى كند كه اين چوشك مال شخصى من است و حق نداريد آن را از من بستانيد. در حالى كه قواى ديگر آن كودك هنوز به مرحله ى فعليت نرسيده است. سلب مالكيت شخصى از انسان، در واقع جنگ با فطرت قوى آدمى است و از همين جهت بوده كه كمونيزم در تطبيق آن موفق نشد.

٢٦٤

٤- نبود عدالت در نظام كمونيستى

       نظام كمونيستى مى گويد: هركس به اندازه ى توانش كار كند و به اندازه ى احتياجش مزد بگيرد. اين جاست كه عدالت در اين نظام، راه پيدا نمى كند و انگيزه ى كار را از بسيارى ها مى گيرد. در نظر بگيريم يك كاشف، مهندس، دكتور و نظريه پرداز اقتصادى را كه مثلاً خود و همسر و يك فرزندش و در مجموع سه نفر هستند و در ماهى مثلاً به هزار روبل احتياج دارد و يك كارگر تنظيف شهر دارى ده نفر است و به مثلاً سه هزار روبل احتياج دارد. از منظر نظام كمونيستى بايد هر دو كار كنند ولى معاش نظافتچى شهر دارى، سه برابر معاش مخترع و كاشف باشد. در اين صورت براى افراد مفيد جامعه كه با كشف، اختراع، خدمات و فعاليت هاى خود مى توانند سرنوشت جامعه را در جهت انكشاف، تغيير بدهند چه انگيزه اى باقى مى ماند ؟. آنها به چشم خود مى بينند مقدار يك كاگر ساده ى شهر دارى ارزش ندارند.

     در بررسی این گونه تحولات همواره باید تميیز گذارد میان تحول مادی شرایط اقتصادی تولید، که با دقت علوم طبیعی قابل تعیین است و اَشکال حقوقی، سیاسی، مذهبی، هنری، فلسفی، و در یک کلام ایدئولوژیکی که انسان‌ها در قالب آن بر این تعارض آگاهی می‌یابند و با مبارزه ى خود کارِ آن را یکسره می‌کنند. همان‌طور که هیچ‌ کس را بر مبنای آنچه خود درباره ى خویش می‌گوید قضاوت نمی‌کنند، چنین دوره تحولی را نمی‌توان بر مبنای آگاهی خود این دوره قضاوت کرد. بلکه، برعکس، این آگاهی را باید بر مبنای تناقضات حیات مادی، بر مبنای تعارض موجود میان نیروهای تولیدی اجتماعی و مناسبات تولیدی، توضیح داد. آنچه در فوق به قلم كشيده شد، توضيح اندكى در مورد ماترياليزم تاريخى بود.

ماترياليزم ديلكتيك

       ماركسيت ها همه ماترياليست هستند و ماده را تنها وجود جهان مى دانند. آنها به متافيزيك و ماوراى ماده، خدا، فرشتگان، روز قيامت و از اين قبيل موجودات را قبول ندارند و تمام جلوه هاى طبيعت و نقوش بديع آن را ساخته تصادف و فعل و انفعال ماده مى دانند. در فلسفه ى ديالكتيك بر خلاف نظر فلاسفه ى جهان و خلاف

٢٦٥

عقل و خرد انسانى، نه تنها يكى دانستن دوچيزى تضاد محال نيست كه از ضروريات تحول و تكامل پديده هاى جهانى نيز مى باشد. آنها مى گويند مثلاً همين تخم مرغ، مرغ نيز مى باشد و ميان آن دو تضاد و جود دارد تا بالاخره در اثر اين تضاد، مرغ به وجود مى آيد. نام آن را “تز، آنتى تز، و سنتز” گذاشته اند كه البته در ادامه خواهيم گفت كه ماركس معناى تضاد و تناقضى كه فلاسفه مى گويند و آن را محال مى دانند نفهميده است.

اصول چهارگانه ماتریالیسم دیالکتیک

[ پاورقی شهید مطهری ] :

١- فلسفه مادی جدیدی که به نام “ماتریالیسم دیالکتیك” خوانده می شود و دو شخصیت معروف بنام کارل مارکس ( Karl Marx ) و فردریک انگلس ( Friedrich Engels ) بانیان اصلی آن به شمار می روند دارای یک تئوری فلسفی و یک روش منطقی است تئوری فلسفی وی “ماتریالیستی” است که وجود را مساوی با ماده می داند و وجود غير مادی را منکر است ، و روش منطقی وی شیوه و روش خاصی است که در طرز تحقیق و راه یافتن به معرفت طبیعت پیش گرفته و معتقد است که تنها با این روش و این طرز تحقیق است که می توان طبیعت را شناخت و به آن معرفت حقیقی حاصل کرد . این روش تحقیق که همان روش دیالکتیکی مارکسیستی است عبارت است از طرز تفکر مبتنی بر چند اصل از اصول کلی که حاکم بر طبیعت است و به عقیده آنان یگانه طرز تفکر و شیوه مطالعه ای که طبیعت و اجزاء طبیعت را آن طور که هست می شناساند همانا مطالعه ای است که طبق این اصول صورت بگیرد . این اصول از این قرار است :

الف – ماهیت هر چیزی عبارت است از رابطه آن چیز با سایر اجزاء طبیعت . هیچ چیز و هیچ جزئی از اجزاء طبیعت به خودی خود قابل شناسائی نیست و بنابر این اگر موجودی از موجودات طبیعت را بخواهیم مطالعه کنیم . باید مجموع ارتباطات وی را با سایر اشیاء به دست آوریم و آنرا در تحت تاثیر محیط مخصوصی که خواه ناخواه ماهیت او را تحت نفوذ گرفته است مطالعه کنیم استالین (١٩٣٥-١٨٧٩) در

٢٦٦

جزوه ماتریالیسم دیالکتیک و ماتریالیسم تاریخی می گوید : “متد دیالکتیک معتقد است که هیچگونه پدیده ای در طبیعت منفردا و بدون در نظر گرفتن روابط آن با سایر پدیده های محیطش نمی تواند مفهوم واقع شود زیرا پدیده ها در هر رشته از طبیعت که تصور کنیم وقتی خارج از شرایط محیط در نظر گرفته شوند به امری بی معنی تبدیل خواهند شد”.این اصل به عنوان اصل “تبعيطت جزء از کل” و یا “اصل تاثیر متقابل” و یا “اصل پیوستگی عمومی اشیاء” خوانده می شود .

ب – همه چیز دائما در تغییر و حرکت و شدن است . سکون وجود ندارد و فکر نیز که از خواص طبیعت است تابع همین قانون تغییر و حرکت است . انگلس می گوید :”دنیا را نباید به صورت مخلوطی از اشیاء ثابت و تمام شده تصور نمود ، بلکه دنیا عبارت است از مخلوطی از سیرهای تحولی که در آن موجوداتی که ظاهرا ثابت می باشد و همچنین انعکاس این موجودات در ضمیر انسان که همان افکار باشد دائما در حال سیر تحولی و انهدام می باشند”. این اصل معمولا اصل تغییر یا اصل حرکت یا اصل تکامل خوانده می شود.

ج – تغییر و حرکت همواره به حالت یکنواخت نیست ، لحظاتی فرا می رسد که این تغییرات تدریجی حالت شدید و انقلابی به خود می گیرد و منجر به تغییر در کیفیت می شود استالین می گوید :” دیالکتیک بر خلاف متافیزیک سیر تکاملی را یک جریان ساده نشو و نما که در آن تغییرات کمی منجر به تغییرات کیفی نشود نمی داند بلکه تکامل را از تغییرات کم اهمیت و پنهانی کمی می داند که بتغییرات کیفی آشکار و اساسی منتهی می گردد”. این اصل معمولا بنام “اصل جهش” خوانده می شود.

د – حرکت تکاملی اشیاء در نتیجه تناقضات و تضادهائی که در داخل اشیاء وجود دارد صورت می گیرد استالین می گوید :” متد دیالکتیک بر آنست که جریان تکامل پست به عالی نتیجه تکامل و توسعه هم آهنگ پدیده ها نبوده بلکه بر عکس در اثر بروز تضادهای داخلی اشیاء و پدیده ها و در طی یک “مبارزه” بین تمایلات متضاد که بر اساس آن تضادها قرار گرفته است انجام می گیرد”. ژرژ پولیستر در اصول مقدماتی فلسفه می گوید: نه تنها امور به یکدیگر تبدیل می شوند بلکه هیچ امری به تنهائی و همانکه هست نمی ماند و عبارت از چیزی خواهد بود که شامل ضد خودش نیز هست

٢٦٧

و هر چیز آبستن ضد خود می باشد. امور عالم در عین حال هم خود و هم ضد خود می باشند. تغییر و تحول امور از آن جهت است که دارای تضاد می باشند و تحول از آن جهت دست می دهد که هیچ چیز با خودش سازگار نیست . تخمی که در زیر مرغ است در داخل خود دو قوه دارد : یکی آنکه می خواهد تخم را بحالت خود نگهدارد ، دیگری آنکه می خواهد تخم را تبدیل به جوجه کند ؛ از اینرو تخم با خودش سازگار نیست … چیزی که از “نفی” مشتق می شود حالت اثبات پیدا می کند . جوجه اثباتی است که از نفی تخم خارج می شود این یکی از مراحل تکامل است. مرغ از تغییر جوجه به وجود می آید و در خلال این تحول بین قوایی که می خواهند جوجه را به همین حال نگهدارند و قوایی که می خواهند جوجه را به مرغ تبدیل کنند کشمکش است مرغ نفی جوجه است و جوجه به نوبه خود محصول نفی تخم می باشد . پس مرغ نفی در نفی است و این شیوه عمومی دیالکتیکی است:

١- اثبات که ” تز” نام دارد ( حکم). و به معناى بودن است و تخم مرغ مى خواهد تخم باقى بماند

٢-  نفی  “آنتی تز” ضد (حکم). يعنى: تخم مرغ نمى خواهد تخم باقى بماند بلكه بايد جوجه شود

٣- نفی در نفی “سنتز”. نتيجه ى اين تضاد چنين مى شود كه از تخم مرغ، جوجه به ميان مى آيد. در تمام پديده هاى جهان تز و آنتى تز وجود دارد و نتيجه ى آن سنتز مى شود.

       این اصل معمولا به نام “اصل تضاد” یا “اصل مبارزه اضداد” خوانده می شود .همان طوری که گفته شد تئوری فلسفی ماتریالیسم دیالکتیک بر اساس مادیت و نفی وجود ما وراء مادی قرار دارد و طرز تفکر منطقی وی بر اساس اصول چهارگانه فوق می باشد. ما (مطهرى) در این مقاله که افکار و ادراکات و کیفیت پیدایش تکثر در ادراکات را مورد تجزیه و تحلیل قرار داده ایم از موضوع بحث خارج نشده وارد انتقاد تئوری ماتریالیستی و بحث در اطراف اصول چهارگانه دیالکتیک نمی شویم.

 هر یک از اصول چهارگانه دیالکتیک کم و بیش از قدیم و جدید در مقام توجیه قوانین عمومی طبیعت طرفدارانی داشته و دارد و بعضی از آن اصول با قطع نظر از نقطه

٢٦٨

های ضعفی که در منطق مادیین است قابل قبول است و ما مفصلا در مقاله ١٠ در این خصوص گفتگو خواهیم کرد. آنچه مربوط به این مقاله است که در متن بیان شده عقاید و نظریاتی است که طرفداران ماتریالیسم دیالکتیک روی اصول چهارگانه فوق و روی تئوری ماتریالیستی خود در باره “ادراکات” و “افکار” اظهار داشته اند. در اینجا است که منطق مادیین یک منظره عجیب و وضع مخصوص به خودی پیدا می کند اصول کلی آن عقاید از این قرار است:

نقد علمى اصول فوق

الف – هیچ چیز خودش خودش نيست. هر چیز خودش غیر خودش است. اگر بگوئیم: “الف الف است و غیر الف نیست” غلط است زیرا این طرز فکر یکی از آنجا سرچشمه می گیرد که اشیاء را از یکدیگر جدا و بی رابطه فرض کنیم ولی مطابق اصل اول دیالکتیک هیچ چیزی (نه در خارج و نه در فکر) ماهیتی جدا از ماهیت سایر اشیاء ندارد، ماهیت هر چیزی مجموعه ارتباطات متقابل آن شی ء است با سایر اشیاء و یکی از آنجا که برای اشیاء ماهیتی ثابت (چه در فکر و چه در خارج) فرض کنیم، ژرژ پولیستر می گويد:”یکسان بودن به معنای یکجور ماندن و تغییر شکل ندادن است. اکنون باید دید که از این خاصیت متافیزیک (اصل یکسان بودن) چه نتایج عملی به دست می آيد. وقتی بهتر دیدیم که موجودات را لا یتغیر بشمریم خواهیم گفت زندگی زندگی و مرگ هم مرگ آنچه متافیزیک قائل است در مورد یکسان بودن و در مورد اینکه هر چیزی خودش فقط خودش است ، در مورد مفاهیم و تصورات ذهنی است نه در مورد اعیان خارجی . متافیزیک می گوید هر مفهومی در ذهن ، منعزل از مفهوم دیگری است و تصور هر چیز غیر از تصور دیگری است ؛ تصور زندگی غیر از تصور مرگ و تصور سفیدی غیر از تصور جسم و …این خاصیت از برای تصورات از آنجا حاصل می شود که تصورات خاصیت مادی ندارد و اگر تصورات مادی بودند تصور هر چیز با تصور هر چیز دیگر یکی می شد یعنی واقعا از هیچ چیزی تصور تشخیص دهنده ای نداشتیم . مادیین روی اصل قانون عمومی حرکت که افکار را مشمول آن می دانند و اصل اینکه ادراکات نیز تحت تاثیر محیط تغییر ماهیت می

٢٦٩

دهند چاره ای ندارند که این اصل متافیزیک را انکار کنند .این اصل را که مادیین منکر آن در فکر هستند بنام اصل ‘عینیت’ یا ‘اصل هویت (identit)” خوانده می شود و یکی از اصول و پایه های اولیه فکر بشر است. روانشناسی جدید نیز وجود این اصل فکری را تصدیق کرده است. این اصل نسبت به تصورات ذهنی همان مقامی را دارد که اصل امتناع تناقض در تصدیقات. همانطوری که اگر اصل امتناع تناقض در تصدیقات، همان طوری که اگر اصل امتناع تناقض را از فکر بشر بیرون بکشیم هیچ حکمی نسبت به هیچ قضیه ای استقرار پیدا نخواهد کرد همچنین اگر این اصل را از فکر بشر بیرون بکشیم هیچ تصوری نسبت به هیچ چیز نخواهیم داشت زیرا لازم می آید که در فکر ما تصور هر چیزی عین تصور همه چیز بوده باشد. اصل تبعیت جزء از کل یا اصل تاثیر و رابطه متقابل در طبیعت، مورد قبول دانشمندان است و به اقرار و اعتراف خود مادیین اولین بار این اصل از طرف افلاطون و ارسطو ابراز شد لکن آنچه الان هم مورد قبول دانشمندان است نه به این معنی است که ماهیت هر چیزی مجموعه ارتباطات آن شی ء است با سایر اشیاء و بالخصوص این اصل، آن نتیجه بی معنی را در مورد تصورات و افکار نمی دهد. خود مادیین نیز بالفطره اصل عینیت را در افکار و تصورات قبول دارند زیرا آنان می گویند : هر پدیده ای مجموع روابط و مناسبات خودش است با سایر پدیده های مجاورش. پس آنان نیز قبول دارند که هر پدیده ای که در صدد تحقیق روابط و مناسبات آن باشند در فکر “خودی” دارد که شخص تحقیق کننده به دنبال تعیین روابط و مناسبات همان خود پدیده است (نه غیر آن) با سایر پدیده ها. مادیین نیز بالفطره اعتراف دارند که فکر در هر چیز عین فکر در باره همه چیز نیست و تحقیق علمی در باره هر پدیده عین تحقیق علمی در باره سایر پدیده ها نیست و این خود اعتراف به اصل “عینیت” است و همانطوری که در متن بیان شده “عینیت به طوری لزوم عمومی با مفاهیم دارد که حتی سلب عینیت نیز بعینه مستلزم اثبات عینیت است” زیرا هر گاه شخص در صدد انکار عینیت برآید همان عین عینیت و خود او را می خواهد نفی کند نه چیز دیگر را، پس در فکر آنکسی که در صدد انکار اصل عینیت برمی آید مفهوم عینیت همان مفهوم عینیت است نه چیز دیگر .انگلس در کتاب لودویک فویرباخ ( Leudwick Feuerbach ) دیالکتیک را

٢٧٠

تعریف می کند و می گوید که آن عبارت است از “علم قوانین حرکت ، چه در جهان خارجی چه در اندیشه انسانى”. آیا در فکر انگلس دیالکتیک دیالکتیک است یا چیز دیگر ؟ آیا آنگاه که در صدد تعریف دیالکتیک است دیالکتیک در فکر وی مثلا متافیزیک است و هزارها چیز دیگر یا آنکه در فکر وی دیالکتیک فقط دیالکتیک است ؟ ب – روی قانون عمومی حرکت و تغییر ، تمام افکار و احکام ذهنی نیز در جریان و تغییرند و هیچ فکر ارزش دائمی ندارد و لهذا “حقیقت” موقت است و هیچ فکری از افکار حقیقی صحت مطلق و دائم ندارد. انگلس در کتاب لودویک فویرباخ می گوید:” به این ترتیب انسان برای همیشه از خواستن راه حل های قطعی و حقایق دائمی خودداری می کند و متوجه جنبه محدود هر نوع معلوماتی می باشد که این معلومات تابع شرایطی می باشد که در آن شرایط حاصل شده است. در مقاله ٣ اثبات شد که افکار و ادراکات، خصائص عمومی ماده را ندارند و در مقدمه و پاورقی مقاله ٤ راجع به این جهت که آیا حقیقت موقت است یا دائمی و آیا حقیقت متحول و متکامل است، به حد کافی استدلال شد. در اینجا همین قدر می گوئیم که آیا تئوری فلسفی ماتریالیسم دیالکتیک و اصول منطقی آن، حقائقند یا نه و اگر حقائقند آیا حقائق دائمی هستند و جهان هستی و قوانین طبیعت را برای همیشه توجیه می کنند یا نه ؟ اگر اصلا حقیقت نیستند پس مادیین چه ادعائی دارند ؟ ! و اگر حقیقت اند آیا موقت اند و ارزش موقت دارند و روی قانون تکامل و مثلث ” تز و آنتی تز و سنتز” تبدیل به ضد خود شده یا می شوند ؟ پس این همه جار و جنجال و هو یعنی چه و چرا لنین می گوید : “نمی توان هیچیک از قسمتهای اصلی فلسفه مارکسیسم را که کاملا با فولاد ساخته شده تغییر داد” ؟ ! و اگر این تئوری فلسفی و آن اصول منطقی حقایق دائمی هستند پس این نظریه که “هر حقیقتی موقت است ” غلط است، به علاوه خود این حکم که “هر حقیقتی موقت است” آیا حقیقت است یا نیست ؟ اگر حقیقت است آیا موقت است یا دائمی ؟ اگر دائمی است پس تمام حقیقت ها موقت نیستند و مورد استثناء پیدا شد و اگر موقت است پس به طور کلی و مطلق و دائمی نمی توان گفت تمام حقیقت ها موقت است . اساساً لازمه این نظریه فرو رفتن در شک مطلق و دم فرو بستن و خودداری از هر گونه اظهار نظر در باره هر چیزی است. حتی درباره حقایق

٢٧١

تاریخی هم نمی توان اظهار نظر قطعی کرد زیرا هر حقیقت تاریخی ، فکری است که در مغز جای دارد و مشمول قانون تغییر و تبدیل است و مثلا این فکر که “انقلاب اکتبر درسال ١٩١٧ میلادی بوده برای مدت موقتی حقیقت است و بعد از چندی ارزش حقیقی خود را از دست می دهد اساسا روی نظریه “تغییر فکر” حتی حقیقت موقت هم معنی ندارد یعنی هیچ فکر برای یک مدت موقت نیز نمی تواند باقی بماند زیرا جریان و تغییر و حرکت ، لاینقطع است و هیچ چیز در لحظه دوم آن نیست که در لحظه اول بوده. حقیقت اینست که اگر برای فکر و ادراکات، وجود متغیر و گذران و سیال قائل شویم ناچار باید امکان علم را منکر شویم و همه چیز را مجهول بدانیم و همان طوری که در متن بیان شده باید گفت “همه چیز مجهول است و حتی خود این قضیه که همه چیز مجهول است نیز مجهول است”. از این جهت است که حکما از دیر زمان دریافته اند که نحوه وجود ادراکات غیر از نحوه وجود حرکت و تغییر است. ما در پاورقی های همین مقاله قبلاً گفتيم: که وجود مادی شاغل مکان و متغیر در زمان ، خودش از خودش پنهان و محتجب است و ما که اشیاء مکانی و زمانی همه را در جای خود و در مرتبه خود درک می کنیم از آن جهت است که ادراکات ما دارای ابعاد مکانی و زمانی نیستند و حتی خود حرکت را که هیچ جزء مفروضی از آن با جزء مفروض دیگر در زمان مجتمع نیستند از آن جهت می توانیم درک کنیم که فکر ما می تواند در ظرف خود بجزء متقدم و جزء متاخر – جزء گذشته و جزء رونده – احاطه پیدا کند و همه را همانطور که هستند در جای خود و در مرتبه خود در ظرف خویش بگنجاند و اگر فرضا افکار و ادراکات نیز وجود جمعی و احاطی نمی داشتند ادراک میسر نبود .از یک اشتباه جلوگیری می کنیم : ما نمی خواهیم مانند بعضی از فلاسفه اروپا ادعا کنیم که ادراک کردن مستلزم ساکن فرض کردن اشیاء است بلکه بر عکس ، نظریه ما اینست که ادراک و مطالعه حرکت و تغییر واقعی اشیاء از آن جهت برای ذهن میسر است که خود ذهن دارای وجهه ثابت و جمعی و احاطی است .ج – بین وجود و عدم ، و نفی و اثبات اختلافی نیست . یک چیز ممکنست موجود باشد و در عین حال معدوم باشد . یک قضیه ممکنست راست باشد و در عین حال دروغ باشد . بین راست و دروغ ، و صحیح و غلط ، و نفی و اثبات اختلافی نیست . ژرژ پولیستر

٢٧٢

می گوید : « در نظر متافیزیسین موجودات و انعکاس آنها در مغز و ادراکات، مسائل جداگانه ای هستند که بایستی تک تک و پشت سر هم به طرز ثابت و منجمد و جدا از تغییرات مورد مطالعه قرار گیرند و آنتی تز (ضد حکم) را بلا واسطه و جدا از حکم می داند ، یا می گوید بله بله ؛ یا می گوید نه ، نه ؛ و غیر از آن عقیده ای جایز نیست. به تصور او از بودن و نبودن یکی را باید انتخاب کرد …” انگلس در کتاب لودویک فویرباخ می گوید :” همچنین انسان دیگر از تناقضاتی که به موجب علوم ماوراء الطبیعه قدیم ، ثابت و تغییر ناپذیر قلمداد شده بود از قبیل ضدیت ، درست و نادرست ، خیر و شر ، یکسان و متغایر ، حتمی و اتفاقی و غیره واهمه ای ندارد . می دانیم که این تناقضات دارای ارزشی نسبی است و آنچه امروز “درست” تلقی می شود جنبه نادرست و مستتری دارد که بعدها ظاهر خواهد شد و آنچه که امروز “نادرست” تلقی می شود جنبه درستی هم دارد که در اثر آن در قدیم “درست” تلقی می شد. آنچه که ما واجب الوقوع می دانیم مرکب از وقایع کاملا اتفاقی است و آنچه را که ما اتفاقی می دانیم فقط ظاهری است که در زیر آن وجوب و لزوم پنهان شده است “. فلسفه مادی جدید چون در طبیعت قائل به اصل مبارزه اضداد و تبدیل شيئ به ضد خود است و از طرفی هم افکار را صرفا مادی می داند و از طرف دیگر بین تضاد و بین تناقض و ایجاب و سلب فرق نگذاشته، اصل امتناع تناقض را در افکار منکر می شود و البته گرفتاری در یک بن بست هائی نیز کمک کرده است تا این فلسفه خود را مجبور دیده است که یکباره این اصل مسلم فکری را انکار کند و مدعی شود مانعی نیست که یک چیز هم راست باشد و هم دروغ هم صحیح باشد و هم غلط. ما قبلا توضیح دادیم که با صرفنظر کردن از اصل امتناع تناقض، اساس تمام علوم واژگون خواهد شد. همانطوری که گفتیم قانون علمی برای ذهن بشر یعنی گرایش ذهن به یک قضیه خاص و اعراض از طرف مقابلش، خود شما که در فکر خود یک تئوری فلسفی را پذیرفته اید و ادعا می کنید “وجود مساوی است با ماده” لابد در ذهن خود به این قضیه گرایش پیدا کرده اید و از مقابل این قضیه که “وجود مساوی نیست با ماده” اعراض کرده اید  و همچنین هر یک از اصول چهار گانه دیالکتیک را که پذیرفته اید ناچار از نقطه مقابل این اصول اعراض کرده اید . پس شما هم در

٢٧٣

مورد تئوری فلسفی و اصول منطقی خود گفته اید بله بله و نسبت به تئوری فلسفی و اصول منطقی متافیزیک گفته اید نه ، نه .از علوم مثال می آوریم . ما در ریاضیات زحمت می کشیم و برهانی برای یک مسئله اقامه می کنیم و نتیجه ای اثبات می کنیم و ناچار ذهن آن نتیجه را می پذیرد و از نقطه مقابل آن نتیجه اعراض می کند زیرا آن نتیجه را با نقطه مقابلش قابل جمع نمی داند. همانطوری که در متن بیان شده:چگونه متصور است که در مورد نظریه ای، برهانی اقامه شده و نتیجه ای را اثبات نماید و در عین حال تکذیب نتیجه به برهان صدمه نزند”. این بود سه اصل اساسی از اصولی که ماتریالیسم دیالکتیک در مورد افکار و ادراکات دارد و این سه اصل درست نقطه مقابل سه اصلی است که سایر سیستم های فلسفی و بالخصوص متافیزیک دارد متافیزیک (وجود ماوراى طبيعت) در مورد افکار قائل به سه اصل : عینیت، ثبات، امتناع تناقض است و خواننده محترم متوجه شد که امکان علم موقوف باین سه اصل است که متافیزیک قائل است و با فرض انکار هر یک از این سه اصل حصول علم غیر میسر است .آشنایان به فلسفه و تاریخ فلسفه آگاهند که سوفسطائی گری جز انکار امکان علم چیزی نیست سوفسطائیان قدیم برای خراب کردن امکان علم تنها به انکار اصل امتناع تناقض قناعت کرده اند ولی مادیین در مطلب دیگر اضافه کردند که هر یک از آن دو نیز اگر مورد قبول واقع شود کافی است در نفی امکان علم. و عجب اینست که این آقایان در عین حال تئوری فلسفی و اصول منطقی دارند و مدعی جزم در باره آنها هستند و حال آنکه سوفسطائیان متوجه شده بودند که با انکار اصل امتناع تناقض از هر گونه تئوری فلسفی و اصول جزمی منطقی باید چشم بپوشند. عجبتر آنکه این آقایان خود را حامی و طرفدار علم معرفی می کنند !

[ پایان پاورقی شهید مطهری]

        تا كنون در فلسفه ماركسيزم در مورد علم و شناخت اشياء و تكون آنها بيشتر از نوشته هاى استاد مطهرى استاده برديم. ماركسيست ها می گویند همه این نظریات گذشته که از بیان سابق نتیجه گرفته شده و اساس منطق جامد را می چیند منطق خود را روی سه اصل زیرین استوار می نماید يعنى متافيزسين ها دليل و منطق خود را روى سه اصل زير پايه گذارى كرده اند:

٢٧٤

١- “اصل عینیت” یعنی هر چیز خودش عین خودش می باشد .

٢ – “اصل ثبات” یعنی هر شيئ در لحظه دومی همان است که در لحظه اولی بود .

٣- “اصل امتناع اجتماع ضدین” یعنی وجود و عدم یکجا گرد نمی آیند .

(اجتماع نقیضین را که اجتماع صدق و کذب یا اجتماع سلب و ایجاب از یک جهت حقیقی بوده باشد تبدیل به متناقضین سپس تبدیل به ضدین کرده اند و معنی وجود و عدم را از معنی ایجاب و سلب توسعه داده و به مورد قوه و فعل شامل گرفته و سپس این تعبیر و تفسیر را نموده اند). ماترياليست ها مى گويند: پس از اینکه علم امروزه با پیشرفت شگرف و تازه خود قانون تحول و تکامل عمومی را سر و صورت داده و سازمان تز و آنتی تز و سنتز (بودن – نبودن – شدن) را تاسیس نمود دیگر تکیه گاهی برای سه اصل نامبرده متافیزیک و منطق وی نمانده و از ارزش دیرین خود افتاده اند زیرا به موجب سازمان نامبرده هر موجودی واقعیت بود و هستی خود را دارا است که حافظ وضع فعلی او می باشد و چون در تبدل است نبود و نیستی خود را همراه خود داشته و می پرورد و از مجموع این هستی و نیستی و بود و نبود، موجود دیگر پیدا می شود و در عین حال که مراتب سه گانه (بود و نبود و شد) به سه مرحله مترتب این موجود متعلق می باشد از مرحله دویم وی “نبود” نیز شروع کرده و منطبق می شوند یعنی نبود بود و “شد” “نبود” می شود و یک وجود بعدی که از “شد” به واسطه تبدل بوجود آمده شد می شود و به همین قیاس …

       به نظر آنها با این ترتیب، دیگر موردی برای اصل ثبات و عینیت و امتناع اجتماع ضدین نمی ماند. دانشمندان مادی با اتکاء به این نظریه، پس از این بیان اجمالی، به یکی یکی از بدیهیات و همچنین به نظریاتی که در ابواب مختلفه منطق اثبات شده حمله نموده و بی ارزشی آنها را با بیان هائی که از این بیان سرچشمه می گیرند ابطال نموده ؛ مثلا در مورد “حد” می گوید حد که منطق متافیزیک می گوید که مجموعه اجزای ماهیت شی ء معرف او است وقتی می تواند درست بوده باشد که شيئ ماهیتی جدا از دیگر ماهیات داشته باشد و حال آنکه چنین نیست؛ وقتی می تواند درست بوده باشد که ماهیت شيئ در یک حال ثابت بماند و حال آنکه چنین نیست وقتی می تواند درست بوده باشد که شيئ ضد خود را نداشته باشد و حال آنکه

٢٧٥

چنین نیست و مثلا در مورد شکل اول قیاس اقترانی می گوید : در مثال معروف “هر انسان حیوان است و هر حیوان حساس است پس هر انسان حساس است” وقتی این شکل این نتیجه را داده و انسان حساس خواهد بود که : انسان مهیتی جدا از دیگر مهیات داشته باشد و انسان انسان بماند و غیر انسان نباشد ، و حال آنکه این جور نیست . و در غیر این دو مورد نیز نظیر این اشکالات را کرده اند و چنانکه روشن است همه آنها از تقریر سه اصل نامبرده که دیالکتیک نفی می نماید سرچشمه می گیرند .

پاسخ:

      ما اکنون به گفتگوی اساسی در اطراف سازمان “تز – آنتی تز – سنتز” نمی پردازیم و شرح کامل اجزای این نظریه تازه را به مقاله ای که به خواست خدای یگانه به عنوان “قوه و فعل” خواهیم نگاشت موکول می نمائیم .ما در آنجا با روشن ساختن معنای حرکت عمومی روشن خواهیم ساخت که این مسئله عینا مضمون همان تفسیری است که فلاسفه دیرگاهی است متعرض شده و حقیقت مطلق حرکت را تقریر کرده اند : “کمال اول بالقوه چیزی که بالقوه است” یا “اتحاد قوه و فعل در حرکت” و فرقی که میان این دو تقریر و تفسیر است اینست که فلاسفه مادیت تحولی یک مطلب پخته را با بیان خام و نارس و نارسائی تقریر نموده اند .

       آری ، داستان دراز “تز – آنتی تز – سنتز” همان یک جمله کوتاه “اتحاد قوه و فعل در حرکت” می باشد. يعنى تخم مرغ بالفعل تخم است و بالقوه جوجه مى باشد و جمع قوه و فعل در يك چيز اصلاً به معناى ضدين نمى باشد و راههای دور و درازی که فلاسفه مادی در این وادی پیموده و ارمغانهای تر و تازه و تازه تری که در هر بازگشت به همراه خودشان آورده و در پرده های مختلف در معرض نمایش گذاشته اند . بطور شگفت آور به اندازه ای با همدیگر ضد و نقیض هستند که در حقیقت نظامی از بی نظامی تشکیل داده اند.

       همین اندازه که از رشته سخن ویژه این مقاله دور نشویم به نتیجه منطقی این سخن پرداخته و در موضوع سه اصل نامبرده (عینیت – ثبات – استحاله – اجتماع

٢٧٦

ضدین) که دیالکتیک نفی می کند نکاتی را که در مقاله های گذشته نیز روشن شده یادآوری می کنیم . اولا انتفاء عینیت که دانشمند مادی می گویند، درست است ولی این سخن را در مورد ماده خارجی و ترکیبات وی می توان گفت نه در مورد علم و ادراک ، زیرا ما در گذشته در مورد علم و ادراک به ثبوت رسانیدیم که علم و ادراک خاصه تحول مادی را ندارند و هر صورت ادراکی از هر صورت ادراکی دیگر کاملا جدا می باشد و غریزه دانش و اندیشه سازی ما خود گواه این نظر است و البته دانشمند دیالکتیک نیز همین غریزه انسانی را دارا است و هیچگاه وجدان دراک وی حاضر به پذیرفتن حقیقت سخن خودش نیست زیرا در همین بیان و تخاطب دلش می خواهد که عین مقصد خود را به ما مخاطب خود برساند نه غیر او را ، دلش می خواهد که ما عین مقصد او را بپذیریم نه غیر او را وجدانش گواه است که مطلبی را که امروز تقریر می کند همان است که دیروز فهمیده و همان است که پریروز جزو مجهولات بود.  عینیت به طوری لزوم عمومی با مفاهیم دارد که حتی سلب عینیت نیز بعینه اثبات عینیت است (تامل شود). و ثانیا ثبات را که دیالکتیک نفی می کند، چنانکه در عینیت گفته شد، در ماده درست می باشد نه در صورت علمیه تصوری یا تصدیقی .

      راستی اینان در قضایای سپری شده تاریخی و در بیوگرافی گذشتگان و پیشینیان چه می پندارند ؟ آیا همه چیز برای انسان مجهول است ؟ حتی خود این قضیه نیز مجهول است ؟ آیا همه چیز در ادراک انسان نسبی و متغیر است حتی خود این چیز ؟ شاید ما با روش متافیزیک فکر می کنیم و سخن اینان را نمی فهمیم ؟ (چنانکه می گویند) ولی در این فرض آیا فکرهائی دارای عینیت و ثبات پیدا نشد ؟ و آیا در این صورت یک دسته فکر دارای عینیت و ثبات و یک دسته فاقد وصف عینیت و ثبات پیدا خواهد شد ؟ ! یعنی فکر می تواند هم با اوصاف ماده و هم بی آنها موجود شود ؟ ! یعنی فکر که همیشه مادی است يا گاهی مادی است و گاهی مادی نیست (و این تناقض محال است ولی این دانشمندان اجتماع متناقضین را صریحا جایز می دانند !! ) .

٢٧٧

      و ثالثا اجتماع نقیضین (که غالبا در دیالکتیک به اجتماع ضدین تعبیر می شود) هم در ماده و هم در ادراک محال است و به طوری روشن می باشد که اگر در هر قضیه بدیهی شک نمائیم (چنانکه گفتیم که حصول علم در هر بدیهی متوقف به قضیه استحاله ارتفاع و اجتماع نقیضین می باشد و با فرض نبودن این قضیه علم مستقر نمی شود) در حکم نقیضین نمی شود شک و تردید نمود و غریزه فطری انسان و من جمله خود دانشمند مادی تحولی، نیز بطلان این حکم را نمی پذیرد و این همه تکاپو که دیالکتیک در نفی این حکم می کند و مثالهای بسیار که در راه اثبات حقانیت دعوای خود می آورد و تعبیرات مختلف (مثل وجود و عدم و بالقوه و بالفعل و تز و آنتی تز و ضدان و متغایران و متنافیان) که می نماید همه آنها گواه بر این است که خلط کرده و چیزی دیگر به جای نقیضین گرفته و از محل کلام بیرون افتاده و به هدف دیگری تیراندازی می نماید و گرنه هیچگاه حاضر نیست که یک حکم صد در صد راست و هم صد در صد دروغ بوده و هم راست نباشد و هم دروغ نباشد.

      آری دانشمندان دیالکتیک می گویند روش فکر متافیزیک که “فکر مطلق” است این گرفتاری را پیش می آورد و روش فکری دیالکتیک “نسبیت” است و خارج ماده نیز با وی موافق می باشد و در خارج ماده اثبات مطلق و نفی مطلق نداریم پس هر اثباتی که در خارج است با نفی قابل جمع است.

       ولی ما می گوئیم اولا این اعتراف به صحت حکم نقیضین است حتی در خارج زیرا حکمی را که در خارج اثبات می کند (فکر نسبی است و خارج مادی موافق می باشد) راضی نیستند دروغ درآمده و از خارج نفی شود .

      ثانیا روش فکری خود دیالکتیک نیز روش اطلاق است زیرا این دانشمندان راضی نیستند به ایشان گفته شود که این همه رنج شما بیهوده و این استدلالتان پوچ و دروغ است، پس ناچار این استدلال در اعتقادشان راست است و این یک فکر مطلقی است که در مغزشان جایگزین شده و خوشبختانه فکری است با روش دیالکتیک پس فکر با روش دیالکتیک مطلق بوده نه نسبی .

      اصولا چگونه متصور است که در مورد نظریه ای برهانی اقامه شده و نتیجه ای اثبات نماید و با این همه تکذیب نتیجه ، به برهان صدمه نزند ؟ !

٢٧٨

اشکال

      فرضا همه سخنان گذشته با پایه های استدلالی آنها که در این مقاله ها ( مقاله) ذکر شده درست باشند این حقیقت قابل انکار و اغماض نیست که همه علوم و ادراکات یا بیشتر آنها از واقعیت ماده خارجی گرفته شده پس ماده به هر تقدیر در زایش اینها مؤثر می باشد و متصور نیست که یک موجود متحول متکامل ، یک پدیده ثابت غیر متغیر به وجود آورد. و از این روی از پذیرفتن تحول در علوم و ادراکات چاره و گریزی نیست و روی این اصل همه سخنان دیالکتیک در توصیف حال علوم و ادراکات و روشی که اتخاذ کرده درست خواهد بود .

پاسخ

       آنچه را اصول مبرهنه گذشته اقتضا می کند اینست که با فرض مادی نبودن علوم و ادراکات از “زایش طبیعی” نمی توان دم زد و طبعا در این صورت تبعیت های حکمی میان ماده و ادراکات از میان برمی خیزد و آنچه بحثهای فلسفی در مورد نسبت وجودی در میان موجودات غیر مادی نتیجه گرفته با حفظ موافقت آن در مورد ادراکات ، باید گفت انسان در موقع حصول یک سلسله آثار مادیه با شرایط مخصوص ، این پدیده های غیر مادی برایش ظهور می کند که با ماده مطابقت مخصوصی دارند جز اینکه ماده همیشه ناقص و متحول و آن پدیده های غیر مادی تام و ثابت می باشند ؛ و اینکه ما در میان سخنان خود در مورد این پدیده ها نام “زایش” و “توالد” و “استنتاج” و “تکون” به زبان می آوریم در اثر محیط بحث و انس با ماده و مادیات بوده و جز تجوز و تسامح صورتی ندارد .

اشکال

       آزمایشهای متوالی نشان می دهد که محیط زندگی انسان در افکار وی سهیم می باشد و اختلاف معلومات و افکار با اختلاف منطقه و محیط زندگی حتی در یک فرد انسانی به حسب دو زمان و به موجب اختلاف شرایط ، روشن و غیر قابل انکار است و همچنین ما می توانیم با تربیتهای گوناگون در انسان افکار گوناگون ایجاد

٢٧٩

نمائیم پس “حقایق علمی” مخلوق خودمان و تابع خودمان بوده و یک ثبوت غیر قابل تغییری ندارند.

پاسخ

       وصف مزبور (تغییر) مخصوص به یک سلسله ویژه ای از معلومات و ادراکات است که مطابق خارجی آنها اجزاء اجتماعی است که خودمان به وجود می آوریم و ناچار با تغییراتی که خودمان در اجزاء و شرایط اجتماع ایجادی خودمان می دهیم ادراکات ویژه آنها تغییر می پذیرند. اما یک سلسله ادراکاتی که مطابق آنها خارج از ظرف اجتماع می باشد و با فرض وجود و عدم انسان مجتمع یا هر جانور زنده اجتماعی به وصف تحقق و وجود موصوفند یعنی بود و نبود حیوان مدرک در واقعیت آنها مؤثر نمی باشد آنها با اختلاف محیط زندگی و تربیت و تلقین اختلاف پیدا نمی کنند .

     توضیح کامل این مطلب به بیان مبسوط تری نیازمند است که در مواد علوم و ادراکات از طریقه دیگر و راه تازه تری به جستجو و بررسی پرداخته و علوم و ادراکات حقیقی و اعتباری را مورد بحث و کنجکاوی قرار داده و کیفیت مطابقت آنها را با خارج خود و خواص دیگرشان را روشن سازیم و از این روی ناچاریم در همین جا این مقاله را خاتمه بدهيم”[استاد مطهرى، اصول فلسفه و روش رئاليسم].

٢٨٠


اشتراک گذاري با دوستان :

نظر توسط حساب فيسبوکي شما

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *